تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
اشک...
من شهر کوچک بارانی ام را دوست دارم.

 دل کندن از اینجا، همانقدر سخت است که دل بریدن از "تو"ی نوشته ها و "تو"ی زندگیم.

می خواستم بنویسم "برای برگشتن دیر است"، اما بعد از باران زیبای امروز دل دل کردنها و قدم زدن توی حیاط با صفای خانه مادربزرگ و بعد توی خیابان و  باریدن همزمان چشمانم با باران، توی تاریکی کوچه مان ٬ توی  آن مسیر کوتاه از  سر کوچه تا منزل، دلیل تمام توی فکر رفتن ها و سوت و کور شدنی های روز فطرم  در شب عید فطر برایم تعبیر شد. آرام شدم به اندازه همه ی غصه ای که تمام امروز گلویم را می فشرد.

خدایا شکرت به خاطر آفرینش اشک . شکرت به خاطر آفربنش اشک و شکرت به خاطر آفرینش اشک  !

می نویسم در ستایش اشکی که چون هوا ، نعمتی است نادیده گرفته شده .

 می نویسم در ستایش اشکی که چون می چکد انگار تمام غصه ی دل آدم ها را با خودش می اندازد روی دوش گونه ها ، و گونه های صبور و مهربان همه این غصه ها را  با نوازش شاعرانه ای به سوی زمین هدایت می کنند.

الله من، خدای بزرگی های انکار نشدنی ، شکرت که آدم های حسود را آفریدی کسانی که بدجوری عجیب و غریبند  چرا که با وجود این همه انکار وجود تو در رفتارشان در نهایت ما را به تو ختم میکنند، کسانی که امروز مرا تا حد جنون کشاندند اما باعث شدند که تو را صدا بزنم .

 از حسادت بیزارم . غرور از دید خیلی ها شاید واژه ی زیبایی نباشد ، اما برای من ستودنی است . شاید تنها به این دلیل که ایمان دارم که آدم مغرور حسود نیست. غرور گاهی آدمها را کوچک می کند و گه گاهی بزرگ ، اما حسادت آدم ها را همیشه زیادی کوچک می کند و  آدم حسود گاهی دوست دارد ادای آدمهای  مغرور را در آورد اما در نهایت یک جای کارش می لنگد. غرور گرچه گاهی واژه ی منفوری است اما جلوی خیلی از اشتباهات آدمها را می گیرد.

بگذریم ٬ واژه ی بزرگی چون اشک را، قاطی واژه های کوچک جنگجو نمی کنم .

اشک ، اشک ، اشک ... توصیفی زیباتر از نامش برایش نیست . اشک ...

تا جایی که یادم هست همیشه، بین ریختن اشکم و آرام شدن سریع روحم فاصله ای ندیده ام . گریه انگار فاصله ی دور و دراز و نرفتنی بین روح و جسم را به آسانی طی می کند . به آسانی  یک پلک زدن ، چشم بستن ، لب گزیدن ، رنگ پریدن ، ... دل، شکستن ...

آه ! چقدر آه می کشم امروز من ! از درد چنگال واژه های فرو رفته در استخوانم . می خواستم دیگر اینجا ننویسم . اما به تجربه در خواستن های حسرت بار  پیشینم دریافتم که "هر خواستنی توانستن نیست ". چرا که اوضاع هرگز آنطور که ما می خواهیم و نه آدمها هرگز آنطوری که ما توقع داریم . نا امیدم امروز از خودم و خیلی ها هم نا امید از من ...

کلامی بهتر از شکر به نشانه ی بی پناهی و تنهایی بی حد و حصرم به درگاهت نمی یابم . تا چشم می دوزم به آسمان ابریت تا صدایت کنم ، تا نگاهت کنم ؛ قطره ای گونه ام را تر می کند و نمی دانم چرا دلم می لرزد؟ آه ! آه !آه ! هزار بار آه ! دلم گرفته نگاهم نمی کنی؟ اشکم را نمی بینی ؟ دلت نمی سوزد به حال این همه بی تویی ام ؟ ماه میهمانی ات تمام شد . نبودی ام ، نبودی ام! ندیدمت امسال ! ندیدمت ! اشک نمی گذارد ببینمت ؟  اشک؟ نه ،تقصیر اشک نیست . تقصیر دلم است. تقصیر این مشغولیت های بیگانه با تو . دلم برایت تنگ بود ، برای همین برگشنم توی تنهایی ام تا حداقل این غروب عید را با تو شریک باشم. کاش می شد رفت یک جای دور دور ، جایی که هیچکس جز تو نباشد . من باشم و دغدغه نگاه تو ، تو باشی ومهربانیت ، تو باشی و بخششت ، تو باشی و دست های یخ زده ی من که به دامانت چنگ میزند و گرم می شود. آخ ! که دلم برایت تنگ شده بود . یک دل سیر می خواهم تو را نفس بکشم .

تنهایم نگذار ! که با هر آنکس جز تو ، توی این زمین برهوت تنهایم ! خودت و اشک را هرگز از من نگیر . مرا جز تو به کسی نیاز نیست و با تمام خود خواهی ام از تو می خواهم که  نیاز دیگران به هر آنکس جز خودت را از بین ببر خدا  ...

آمین یا رب العالمین

"سپیده ی تو "

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 10:0 بعد از ظهر |

چشمان سیاه
دیشب بغض چند ساله ی دلم ترکید . بغضی که چند سال است پشت نگاه تو توی دلم جمع شده است و اجازه ی درآمدن صدایم را نمی دهد. توی آن شب سیاه دوست داشتنی ٬پشت آن پیراهن سیاه آرام بخش ٬ پشت آن دو جفت چشم سیاه در آن لحظه ی مملو از نور و تاریکی چه بود که مرا آنطور ویران کرد ؟ که دلم گریخت و دستانم یخ کرد؟ که دنیا دور سرم چرخید و فقط یک بغض همیشگی را تا خود خواب ٬ تا خود سحر ! فرو خوردم .  دنیای عجیبی است ٬ وقتی نمی خواهی دلی بشکنی ٬ درست همان وقت است که هزار دل به خاطر نشکستن یک دل خواهی شکست. چقدر سخت است با خودت هم صادق نباشی که مبادا دنیا انطوری بچرخد که دلت می خواهد. چقدر سخت است که ادای آدم های خوشبخت و راضی را درآورم . آخ که چقدر خستگی و غم آن چشم ها را دوست دارم ٬ آخ که چقدر گریستم دیشب٬ آنقدر آرام که هیچ کس جز خدا صدای جاری شدن اشک هایم را نشنید.  دیدمش ٬ به شتاب لحظه ای ٬ نفسی ٬ چشم بر هم زدنی ٬ دنیا دور سر چرخیدنی ُ ... دیدمش ولی چه دور  دیدمش ولی چه دیر...

چرا به یقین نمی رسم ؟ چرا پر از شکم ؟ چرا این همه سرم درد می کند امروز ؟ چرا بابا این همه راست می گوید ؟ تابلوی هوای بارانی را دارم تمام می کنم ٬ قول داده بودم به خودم قبل از تمام شدنش باید آن علامت سوال توی تابلو را به پاسخی پر از یقین تبدیل کنم . خدا می داند چقدر با قلم مو به سمتش نشانه رفتم که امشب تکلیفش را روشن می کنم و نقاشی اش می کنم اما امروز که داشتم بدون نگاه به رنگ روی قلم مو  قامتش که پشت به من بود را نشانه  می رفتم ٬ دیدم که پیراهنش را سیاه کشیده ام ٬ اما اویی که با پالتوی رنگ روشن کنارش قدم می زند را نمیشناختم . کاش می شد آن طرف تابلو را ٬ زیر آن چتر را ٬ می دیدم . آن دو چشم سیاه غمگین و خسته و دوست داشتنی  را می دیدم که چقدر در کنار آن لباس روشنِ ناشناس خوشبخت است . ای کاش  چشمان آن ناشناس را می دیدم که آیا شباهتی به من دارد یا نه ؟

رنگ قالب تابلوی بارانی ام سیاه شده است. این سیاهی آرامبخش زمان می برد تا خشک شود  ٬ که رویش را با رنگی تحمیلی ناچارا بپوشانم که مبادا کسی بویی از رنگ چشمانت ببرد.

پشت و پناه چشمانی که جز غم و غرور و سیاهی از او نمیدانم و او جز بی رحمی از من خدا باشد. به خدا می سپارمت ...

"سپیده"

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 11:1 قبل از ظهر |

آدم ها عوض می شوند یا ایده آل ها ؟

راجع به این جمله بسیار فکر کردم . مدتها پیش توی دفتری که نمی دانم کجاست مطلبی در این باره نوشته بودم. به خاطر میزان اهمیت این موضوع نصمیم گرفتم دوباره و دوباره راجع به آن فکر کنم و حتی دوباره بنویسم . حقیقتش شرایط کنونی ام با زمانی که آن نوشته را می نوشتم از زمین تا آسمان متفاوت است و البته شرایط جدیدم با موضوع سازگار تر.

همه ما ایده آل هایی در ذهن داریم ، آرزوهای کوچک و آرمانهای بزرگ ( که تفاوت آرمان و آرزو در همین است). ایده آل ها و آرزوها و آرمانهایی که هدف زندگی مارا معین می کنند و در عین حال مسیر زندگیمان را روشن . چون با در ذهن داشتن آنهاست که می دانیم کدام مسیر ما را به هدف آرمانیمان نزدیک تر می کند . بسیاری از ما زندگی را خیلی متعالی تر از آنچه هست می بینیم ، من قضاوت نمی کنم که اشتباه می کنیم یا درست پیش می رویم . اما واقعیت زندگی هرگز آنطوری که ما می خواهیم و آرزومندیم پیش نمی رود . منکر نمیشوم معدود انسانهای کم توقع و قانعی هم هستند  خیلی راحت تر از سایرین با این مساله کنار می آیند . که مثلا فلان موقعیت شغلی نشد ، همین شغل ساده و کم درآمد مگر چه عیبی دارد ؟ یا  مورد های مشابه ...

اما انسان به حکم انسان بودنش زیاده خواه است و ناراضی ، همیشه در جستجوی جایی بهتر از آنجا که هست، راهی بهتر از اینجا که می رود و شرایطی که راضی ترش کند . اما به حکم زیاده خواهی اش هرگز راضی نیست .

به نظر من آدم ها روی زمین دنبال آن ماورایی هستند که موطن اصلی آنهاست . بهشتی که هیچ نقصی و هیچ کمبودی در آن دیده نمیشد. به همین خاطر است که ما همیشه متعالی ترین و آرمانی ترین تفکر ممکن را راجع به پله های بعدی زندگیمان در ذهن می پرورانیم که شاید گام بعدی که بر می دارم مرا به آن مطلوب همیشه ذهنم برساند. اما خیلی از ما به راستی نمی دانیم خوشبختی چیست و به واقع از زندگی چه می خواهیم ؟.  بعضی ها به آرزوهایشان نمی رسند و همیشه این دغدغه را در ذهن دارند که اگر به آن آرزو دست می یافتند دیگر هیچ چیزی از زندگی طلب نمی کردند ، اما این بزرگترین اشتباه ماست چرا که خیلی ها را دیده ایم که با وجود بهترین شکل رسیدن به مطلوب و آرزوهایشان همچنان ناراضی و سرخورده اند . علت این مساله این است که ما آن بهشت بی عیب و نقص را هرگز در روی زمین نخواهیم یافت .

اگر چه توجه به این نکته ظریف هم جالب است که پدر و مادر ما انسانها در همان بهشت هم زیاده خواه و ناراضی بودند و طالب آنچه که از آن منع شده بودند ویا به بیان بهتر طالب آنچه دست نیافتنی می نمود.

من با دقت و پرس و جوی و نگاهی به این مساله در زندگی اطرافیانم و حتی خودم کردم به نتایجی رسیدم که برایتان می گویم :

-         ما آدمها آرزومند پرورش می یابیم . از همان بدو تولد ، از همان زمان که برایمان اسم انتخاب می کنند ، برایمان آرزوهایی در سر دارند . بزرگتر که میشویم ، دنیا را که میبینیم ، پر می شویم از آرزوهای ریز و درشت . اگر لیست آروزهای سال به سال از کودکی تا جوانی و بزرگسالیمان را در بیاوریم سیر صعودی عجیب و باور نکردنی را شاهد خواهیم بود که فقط و فقط حاصل رسیدن به قسمتی از آرزوهای گذشته ی این نمودار صعودی است . مثل پلکانی که تا بی نهایت ادامه دارد و هر پله ای که جلو میروی پله های جدید تری را میبینی و آرزومند رسیدن به آنها میشوی. قطعا نمی توان گفت ایده آل هایی که افراد ساخته اند و با بالا گرفتن سرشان به آنها نگاه میکنند همان است که هدف آفرینش خداوند بوده است . چرا که گاهی ما به همان دلیلی که گفتم به علت زیبایی و ظواهر فریبنده هدفی را انتخاب می کنیم شاید دست نیافتنی و شاید هم دست یافتنی ، اما اگر به این هدف نرسیم شاید از پله ای که هستیم عبور کنیم  اما تا پایان عمرنگاه حسرت بارمان را ازهدف  پر  زرق و برق دست نیافتنی یمان دور نمی کنیم  و اگر به آن هدف برسیم ، سرخورده میشویم که چرا آنطور که فکر می کردم نبود و حتی دلزده می شویم و به ناچار شرایطی را که پیش آمده می پذیریم و خودمان را وقف می دهیم .

-         این وقف پیدا کردن با شرایط  همان موضوع اصلی  تیر مطلبم بود. اینکه ما تغییر می کنیم یا ایده آل هایمان  ؟ به درستی پاسخی ندارد . اگر لحظه ای به این جمله فکر کنیم به مسیر دورانی پوچی می رسیم که گاهی به این سوال  ما پاسخ می دهد که "ما تغییر می کنیم" و گاهی پاسخ می دهد که " ایده آل ها تغییر می کنند " . علت این است که آدمها را ایده آل ها می سازند و ایده آل ها را آدم ها ...

مطلب بالا فقط نظراتی شخصی بنده است و قطعیتی برای آنها وجود ندارد. اما در زندگی من تا آنجا که به تجربه به آن رسیده ام قطعی است . نظرات شما هم در جای خود محترم.

آخرین یادداشت های من " سپیده"

|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 2:33 بعد از ظهر |

ملخ های شک
 

"نشسته‌اند ملخ‌های شك به برگ یقینم 

ببین چــه زرد مــرا می‌جوند سبزترینم

...

ببین چــگونه مرا ابر كرد خاطره‌هایی

كه در یـكایـكشان مــی‌شد آفتاب ببینم

...

شکستنی شده ام اعتراف م یکنم اما

ز جنس شیشه عمر توام مزن به زمینم

...

نمی رسند به هم دست اشتیاق من و تو

که تو همیشه همانی که من همیشه همینم"

|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 1:13 بعد از ظهر |

یادش به خیر
" دلتنگ " "یادش بخیر "هایی بی بازگشت و دورم .

دلتنگ حس و حالی خاص در گذشته ای دور.

دلتنگ یک صدای نشنیدنی و یک صورت ندیدنی.

یادش به خیر ...

دلتگ سه نقطه هایم.

دلتنگ هر آنچه که لایق جانشین سه نقطه ها شدن بود.

یادش به خیر...

دلتنگ دفتری که باز کردنش ٬خواندنش ٬ نوشتنش آرامم می کرد . دفتری که دیگر نیست . نمی دانم کجا جایش گذاشته ام . کرمانشاه گمانم. شاید هم همین دورو برها باشد.

دچار روزمرگی زندگی شده ام .

بدجوری دلتنگ آن لحظه ام که نه تنها والعصر را می فهمیدم . که بوی گل را ٬ که صدای باران را که چشمک ستاره را ٬ که تنهایی انسان را ٬ که عشق را ٬ که لبخند را ٬ که دعا را ٬ که زندگی را ٬ که ٬ که تو را ...

دلتنگ آن لحظه که با خود این جمله را می خواندم : 

"ای مسافر غریب در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم

با تو در همین مسیر از کویر سوت و کور

دیدمت ولی چه دیر دیدمت ولی چه دور"

دلتنگ یادش به خیر هایی بی بازگشت و دورم .

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 6:39 بعد از ظهر |