تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
شازده کوچولو

فصل ۲۱ کتاب شازده کوچولو  رو می خواستم تایپ کنم که بخونید اما آمادش رو تو اینترنت پیدا کردم .  من ترجمه مصطفی رحماندوست رو خوندم  . متن پایین ترجمه استاد احمد شاملوه . زحمتم کم شد . توصیه می کنم بخونید . کتابیه که خیلی راحت آدم رو با دنیای قشنگ کودکیش ژیوند می ده . از طرفی پر از نکات ظریفه ٬ با خوندنش  کودکانه می خندید و کودکانه گریه می کنید.

*********************************

روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگ‌شت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 11:8 قبل از ظهر |

"مریم "نه کم نه زیاد
پیش از آشنایی با مریم مفهوم خویشاوندی دو روح را به خوبی درک نکرده بودم . دوستان مریم نام زیاد داشتم٬ُ اما "مریم "٬ مریم مقدس من بود. دوست بودیم . خیلی دوست ٬ دلم برایش می تپید .قهر می کردیم ٬ اما چه قهری ! اشکمان برای هم در می آمد . تا آشنا شدیم همزبان نبودیم ٬ یعنی بودیم ولی نمی دانستیم که همزبانیم . آشنا بودیم مثل آشناییمان با بقیه . سلام و علیک و تعارفات روزمره و خنده و خوش و بش... گذشت تا آن شب ٬ آن شب مقدس معراج درد دلها و اشک هایمان . کنار هم تا دم دمان سپیده ٬ تا سوسوی نور ٬ توی سکوت خفته و تاریک تمام بچه های خوابگاه . من و مریم همزبان بودیم . یک وجه مشترک ٬ یک درد مشترک ٬ یک عشق مشترک ٬ یک دنیای مشترک ٬ یک حرف مشترک ٬ یک اشک مشترک ٬ یک راه مشترک ٬ یک زمین و آسمان اشتراک ٬  و مهمترین اشتراک عشق به معشوقی آشکار اما گمشده ٬ گمشده که نه٬پنهان شده . پنهان شده در لابه لای دنیایی از رمز و راز ٬ پنهان شده در لابه لای دنیایی از عشق ٬ از شور . پنهان شده بود تا بیابیمش . تا شب های مقدسما ن را تا نیمه شب یر توی بوم ها نقاشیمان بکنیم تا نقش رازی اندر آفرینش مخلوقاتش از انسان و حیوان و گیاه و جسم بر صفحه سفید وبی مفهوم تابلو مفهوم زنیم . ما یک دنیا اشتراک داشتیم ٬ در عین تفاوت ٬ در عین فاصله ٬ در عین دوری ٬ ... دلهایمان می تپید ٬ اشک هایمان با شنیدن هر جمله ی آشنا از زبان دیگری می چکید ٬ چه شبی بود ٬ چه شب هایی بود . چه روزهایی بود . دیگران مانده بودند در این رابطه عجیب . نسرین می گفت :" بعد از شناختن مریم فهمیدم چرا شما اینقدر دوستید . هر دوتون قاطی پاتی دارید . خُلید. " راست می گفت . خُل بازی زیاد داشتیم . می رفتیم بازار مثلا یک چیز کوچولو بگیریم . کیفمان پر می شد از کتاب . کیف مریم هم پر از رنگ و مداد و کتاب. من رنگ کمتر می خریدم. استفاده ام کمتر بود. نقاشی هایم با کمی رنگ هم پیش می رفت . مریم عاشق بود. عاشق کتاب ٬ عاشق یاد گرفتن ٬ پر از سوال بود . من عاشق بودم . عاشق کتاب ٬ عاشق یاد گرفتن ٬ پر از سوال بودم .کیف می کردیم . دیر می رسیدیم خوابگاه همیشه٬ مسئولهایمان را عاجز کرده بودیم: "کجا بودید؟" -طبق معمول یا توی پارک ٬پیرمرد خطاط روبروییمان را مدل نقاشی کرده بودیم و می کشیدیم  یا بازار بودیم و رنگ و کتاب می خریدیم و یا وسط حیاط هنرکده ترنگ از درخت آویزان شده بودیم و توت می چیدیم و یا کنسرت موسیقی بودیم یا تابلوهایمان را قاب میگرفتیم . چادری های جالبی بودیم. (راستی از قداست چادر می خواستم بگویم ٬دیدم من جرفی از چادر و خوبی هایش نزنم بهتر است  چون بعد از آمدن به همدان کمتر می پوشمش ٬ آن هم به دلایلی که بعد از انتخابات پیش آمد و استفاده سیاسی که از نوع پوشش آدم ها  می کنند و اینکه در شهر کوچک همدان ملاک خوبی به جای انسانیت شده است چادر اینجا کمتر می پوشم .) دنیایی داشتیم . شب ها هم توی حیاط خوابگاه روبروی ماه همیشه روشن وسط سقف آسمان خوابگاه کنار حوض همیشه خالی  بین دو باغچه ی کوچک و بی رونق توی حیاط ٬ چه حرفها که نزدیم . چه کارها که نکردیم . کنار هم بودیم ٬ شانه به شانه اما خدا کنارمان بود ٬وسطمان نشسته بود . وسطمان را می رفت . توی نگاه هایمان جریان داشت ٬ توی نگاه تو که بود . اگر در نگاه من می دیدیش ٬ انعکاس نگاه خودت بود . زلالی نگاه خودت بود .روزهای آخر و بهتر بگویم دو ماه آخر تلخ گذشت . تلخ و شیرین تلفیق شده بود . یادآوری دوری ای که به جبر قرار بود اتفاق بیفتد دلمان را آتش می زد . دلم را می لرزاند .

از زندگی سیر شده بودم مریم . کاش بخوانی این نوشته را٬ می دانم که می خوانی . ای روح خویشاوند و همیشه آشنایم . چقدر دوست دارم لحظه لحظه خوشی و خوشبختی ات را ببینم و بشنوم . آخ مریم دلم بدجوری هوای گفتن از دردهایی دارد که تنها تو به خوبی درکشان می کردی . آخ مریم دلم بدجوری برای خدایمان ٬ خدای مشترکمان تنگ است . دلم بدجوری برای خدایت تنگ است . خدا بدجوری پنهان کرده است خودش را از من این روزها . آخ مریم ! برایم نوشته بودی یادت نمی کنم ٬ خبر از دلم نداری . به خدا هر لحظه به یادت هستم . به یاد تو و خدایمان . خدایی که نمی دانم چرا این روزها سری به دلم نمی زند . تلنگری به فکرم نمی زند. مریم ! روح آشنای خویشاوند من تا به حال اینطور برایت ننوشته بودم . دلتنگم و از دل تنگ جز این بر نمی آید . یادت می آید این جمله های کویر را برایت می خواندم ؟:" دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد در زیر نور سبز می شود و از این روست که همواره ژس از آشنایی ژدید می آید و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند. دو روح ٬ نه دو نفر ٬ که ممکن است دو نفر در عین رودربایسی ها احساس خودمانی بودن کنند ... و سپس طعم خویشاوندی و بوی خیشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که دو همسفر به چشم می بینند که به پهندشت بیکرانه ی مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن در بالای سرشان خیمه زده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی " ایمان"در برابرشان باز می شود..."

شب های فرجه امتحان متون ٬ پشت بام خوابگاه ٬ دیوار همسایه و توت چیدنمان ٬ آبشار صحنه ٬شام آخر ژر برکت مشترکمان تو ی پارک٬ خداحافظی قرآن گرفتن با تک تک بچه ها ( شیلان ٬ سمیه ٬ زهرا ...)خاطرات تلخ و شیرین شب های بعد از انتخابات٬ عروسک مو فرفری  زرد تو و بنفش من ٬دعای کمیل پنج شنبه ها ، سلف ٬ حیاط٬ گزارش کارآموزی ٬ تابلو ی شیر و بچه شیر های من ٬ تابلوی مهر مادری تو ٬ تابلوی گل های رز صورتی مشترکمان ٬کلاس ۳۰۱- شب امتحان شی گرای من ٬ مینا خرسی٬شهربازی٬ شب فوت آیت الله بهجت ٬حلالیت گرفتن از کارمندهای بانک٬ نمایشگاه کتاب ،شریعتی٬ سرور ٬ کفش تا به تا پوشیدنمان٬سینما ٬ اخراجی های دو- خوابگاه شهلا٬ همدان٬باران٬ کافی نت ٬ چایی خوردن های توی معتاد و...

 یادت هست ؟ یادت هست ؟ یادت هست ؟

دعایم کن ٬ می دانی که می دانم دعایت چقدر زود می گیرد . پس دعایم کن . دلتنگت هستم ٬ همیشه و بر این اعتقادم که با وجود این دوری جغرافیایی و این دوری زمانی هرگز کمرنگ نخواهی شد و دور نمی شوی از دلم .

"بیتاب همیشه ی بی تابی هایت سپیده "

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 10:24 قبل از ظهر |

فال چرا ؟

استخاره چرا؟

برو عزیزم ٬ برو که این بار رفتنت خوب است. باز نکرده می دانم که خوب است.

زیاد فکر کردم ٬خیلی بیشتر از خیلی٬ نمی شد. نه ٬نمی شد. باید خودم دست به کار می شدم تا حداقل خیلی بد نشود٬ به قول معروف جلوی ضرر را باید یک جایی می گرفتم .

برای من هیچ کسی "تو" نمی شود٬ نه٬ نمی شود.البته منی که دیگر دلی برای تنگ شدن ندارد ٬ صدایی برای گفتن ندارد و دستی برای نوشتن ندارد٬ جایی برای ماندن ندارد٬ پایی برای رفتن ندارد ٬ سادگی ای برای باور ندارد٬ شوقی برای حرکت ندارد٬ شوری برای عشق ندارد٬ نه ٬ندارد.

 راستی گمشده ام را اواخر اردیبهشت امسال یافتم ( نزدیک غرفه دکتر ) .خودش بود ٬ خودِ خودش بود. مریم باعث شد فرصت غنیمت شود. مریم جلو رفت٬ دستم توی دستهای مریم بود ٬ جلو رفتم ٬ قلبم سر جایش نبود. نزدیک شدیم ٬ مریم آدرس پرسید .نگاهم پریشان شد٬ مغزم گیج و دلم مبهوت ٬ دستانم سرد ٬ لبانم خشک . گریختم پیش از پاسخش .انگار فهمید . سنگینی نگاه گیرایش را حس می کردم . قلبم می تپید٬ مریم آمد. اما ٬ اما او رفته بود . شک ندارم که خود دکتر بود ٬ هنوز قلبم می تپد. به تقاضای من با مریم روی پله ها نشستیم . نشستم چون نمی توانستم بیاستم . چون قلبم هرآن قرار بود که بیاستد. نگاه می کردم به آن نقطه ٬ آنجا که ایستاده بود . اما دیگر نبود ٬رفته بود.مریم حالم را می فهمید او هم مبهوت بود اما نه به اندازه ی منی که شب و روز عکسش جلوی چشمم بود و صدایش توی گوشم و حرفهایش توی مغزم و خودش و اندیشه اش توی دلم...خودش بود ٬ شاید باور نکنید اما مطمئنم جلوی راهم آمد تا آدرس غرفه اش را نشانم بدهد. مریم دلداری ام  می داد می گفت پیداش می کنیم . شک نکن خیالاتی شدی . یه آدم معمولی بود مثل بقیه ... من خرافاتی نیستم و از خرافات بیزارم .مریم کتابهایش را نخریده بود . نمی توانستم بروم. ناچار تنها رفت .من نشستم ٬ انگشتان سبابه ام شغیقه هایم را می فشرد٬ سرم به سرامیک زیر پایم بودو  جمعیت به سرعت از گوشه چشمم می گذشت . سرم را بالا گرفتم درست سمت آن نقطه ٬نبود. رفته بود... رفته بود.

...

داشتم می گفتم . برو ٬ که رفتنت خوب است عزیزم. من امروز خوشحال شدم به دو دلیل :

۱تولدم: به خاطر تغییراتی که سعی می کنم در هر تولد داشته باشم .

۲خبری که شنیدم که ابتدا مرا متعجب و بعد خوشحال کرد . و خوشحالیم برای این خبر از چند جهت بود:

به من ثابت شد که اشتباه نکردم. ثابت شد که نادرست تصمیم نگرفتم.و اینکه این عالی است که در قبول محبت دیر باورم و سنگدل. برخلاف سایر چیزها که زود باور و دلنازکم.

نه اشتباه نکن ٬ حالم شبیه نفرین آخرت نیست٬ نفرین آخرت را در حالی کردی که نمی دانستی من پیش از نفرینت دچار آن نفربن بوده ام . یک بار برایت گفتم٬ اما انگار یادت رفته بود.چون این نفرین برای من حکم بهترین دعا بود.

الهی شکر

"سپیده "

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 1:24 قبل از ظهر |