تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
همای
ترانه های همای رو توصیه می کنم با توجه گوش بدین:

- "به گرد کعبه می گردی پریشان

که وی خود را در آنجا کرده پنهان

اگر در کعبه می گردد نمایان

پس بگرد تا بگردیم

در اینجا باده می نوشی

در آنجا خرقه می پوشی

چرا بیهوده می کوشی؟

در اینجا مردم آزاری

در آنجا از گنه عاری

نمی دانم چه پنداری

در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری

در آنجا در پی یاری

چه پنداری؟ کجا وی از تو می خواهد چنین کاری

چه پیمانی که جز با یک زبان گفتن نمی داند

چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند

چه دیداری

که جز دینار و درهم از شما سفتن نمب داند

به دنبال چه می گردی ؟

که حیرانی !

خرد گم کرده ای شاید ، نمی دانی."

 

-"...نمی دانم کی ام من

آدمم، روحم ، خدایم یا که شیطانم

تو با خود آشنایم کن

اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و هواست

پس ای مردم خدا اینجاست

خدا در قلب انسانهاست

خدا در خویشتن پیداست..."

آدرس وبلاگ گروه مستان:http://homay-mastan.blogfa.com

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 6:54 بعد از ظهر |

اردی بهشت
توی صفحه اردیبهشت دلم ، اردیبهشت داشت تمام می شد ، من آمده بودم که تو را خط بزنم ، اما ناچار تو را ورق زدم . ناچاری ام طبق معمول به رعایت مصلحت بود و روحم بدون توجه به منافع و خطراتی که تهدیدش می کرد ، درست زمانی که همه از ترس خیس نشدن زیر سقفها و کنار بخاری ها پناه گرفته بودند ، زیر باران بهشتی اردیبهشت قدم می زد .

امروز به وقت رُند تاریخ : 2/2/88 ، داشتم توی فکرهایم راه می رفتم ، یا نه توی راه رفتنم فکر می کردم . نمی دانم ، شاید هم توی فکرهایم به زمین که خود به خود زیر پایم جابه جا می شد نگاه می کردم و به آسمانی که ثابت و آرام تماشایم می کرد ، هم من و هم فکر هایم را . توی کوچه بودم ، توی چادر سیاهم و روسری سفیدم و مانتوی سیاهم و کفش های سفیدم و شلوار سیاهم و کیف سفیدم و... توی خودم بودم و هر سیاه و سپیدی که بی غرض از کنارم می گذشت می فهمید که توی خودم دارم راه می روم و توی راه رفتنم دارم می روم توی خودم

.

.

.

توی راه رفتنم ، توی نگاه کردنم به زمین متحرک ، توی فکرهایم ، توی خودم ، توی آسمان بالای سرم ، توی کاج های بلند توی کوچه ؛ بغضی مثل یک پرده مبهم افتاد و آمد میان این همه چیز . چشم هایم می لرزید و اشک هایم آرام می چکید ، روی کفش های سفیدم ، روسری سفیدم و روی سنگ فرش های متحرک ، مریم کنارم بود اما با فاصله ، به قول مریم و سهراب! ، "همیشه فاصله ای هست ". مریم " دچار" بود و با من حرف می زد اما من نمی شنیدم ، خودش هم فهمید و غُر غُر کرد.

 اردیبهشت بود و من توی اردیبهشت های مقدس دلم  نقش نقاشی تازه ام را بعد از آن اسب و دختر بچه و بعد از آن ببر که برای بابا بزرگ کشیدم و تابلوی کلبه جنگلی برای شیلان ، مرور می کردم . وقتی این همه دلم از کسی پر بود چطور می توانستم نقش چیزی به غیر او را بزنم ؟ کسی که نبود و بود ، کسی که همیشه بود اما هیچ وقت نبود . او بود ، همیشه بود . از بودنش بود که من جز او را نمی خواستم . اما هیچ وقت نبود و از نبودنش بود که من جز او را ، او می گماشتم . کسی که نبود و بود؛ کسی آرام ، کسی سر به زیر ، کسی سخت ، کسی ساده ، کسی شوخ ،کسی مهربان ،کسی صبور و پر غرور، کسی پاک ، کسی مومن، با لبخندی سرشار از خدا ،با نگاهی که طول افتادگی اش به بیکرانگی ایمانش بود، همچون رویای بهشتی اردیبهشت هایم ، همچون باران های اردیبهشتی برای باغچه کوچک دلم ،" ناخوانده " می آمد  و" بی خبر "می رفت.

 مریم داشت حرف های فروردینی می زد ، چراکه فروردین هم نماد عشق های تازه و متلاطم و زیبا ، اما نپخته  بود . اردیبهشت اما وای ، اردیبهشت ...

 از قضا پیچیدیم توی کوچه اردیبهشت نام خوابگاهمان و فکرهایم هم پیچید توی کوچه و حرف های مریم هم ... فکرهایم مثل بچه های بازیگوش قاطی حرفهای مریم شده بودند و جلوتر از من می دویدند و دست دور تنه درختان حلقه می کردند و بالا و پایین می پریدند و گاهی مثل بچه پرنده ها توی آسمان کوچه با هیجان  پرواز می کردند و مریم که سکوت می کرد ، دوباره می آمدند توی سرم ، توی دلم ، درست کنار قامت بلند صبور سر به زیر چهار شانه ام ...

ای کاش می دانست ، ای کاش می دانستم . (عنوان نوشته 13 اردیبهشتم )

توی خوابگاهم ، توی اتاق شماره 5، روی تختم نشسته ام ، توی فکرهایم راه می روم ، دفترم توی دستم ، روی چشمم ، پیش نفس هایم .  چشمانم سنگین شده اند و اندکی دلشوره بی تابم کرده است ، بی تابیِ زود گذر ...

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 5:26 بعد از ظهر |