تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
خفته ای در میان ثلثی از فاصله ی شانه هایم ...
"گاه مردم دشمنی شان را آشکار می کنند

آشکار اما خفته !

چون خاری در پی حرفی

آنچه آن را آشکار می کند - برق چشمان است .

گاه می توان همه چیز را از روی فهم فهمید!

اما گاه باید لمید پشت سیاهی نادانی

بر سر خود کشید پرده های نفهمی را ...

حرفهایم -

بزرگ شده اند - به اندازه ی صفحه مشبک ذهنم .

حرفهایم که راه می رفتند

اکنون اوج می گیرند

حرفهایم -

بی حیا شده اند ...

می زنم بر تن شاید گنگ خویش لگد هایی

لگد هایی از جنس زبان

تا که شاید

حروف روزن حق را

و بگویند حرفهایی از راست که

که خفته اند در میان فاصله ی شانه هایم .

اما

نمی دانم مزه ی بیهودگی این تلنگر ها چرا جاریست در جریانم .

مثل عبور باد از میان رگ هایم

و مثل شنیدن کلام وجدانم

و به انگشت لمس می کنم روزنهای جلدم

تا...

تا شاید حس کنند مزه بیهوده ی حرفهایم را .

اما

بیهوده است تلاش وجدانم ."

-(متنی از مریم بهترین همزبان این روزهایم )

-این متن عنوان نداشت اما براش از خود متن یه عنوان در آوردم.

- من ...

- راستی دلم - واسه آقای خاتمی تنگ شده - نمی گم دوست دارم دوباره کاندید بشه ولی دوره ی ریاست جمهوریش با بهترین دوران عمرم همزمان شده بود .خیلی کارای بزرگی کردم اون روزا که این چند ساله حتی یک درصدش هم نتونستم انجام بدم . بی خیال ... من که سیاسی حرف نزدم . فقط گفتم از خاتمی خوشم میاد. همین ...

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت 10:28 قبل از ظهر |