تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
بچه های کلینیک

نقاشي صباجون

دهان آدمکی که صبا کشیده رو نگاه کنید .

 امروز روز جهاني كم شنوايان بود۰۰۰

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 8:50 بعد از ظهر |

می دونی چیه ؟ از این هوا متنفرم.

اصلا حس خوبی ندارم این روزا .

یه حس عجیب و غریبه . یه حس عجیب که فقط می تونم مطمئن بگم که خوب نیست . سرم سنگین شده ، گلومم درد می کنه.

بچه که بودم تو یه همچین روزایی بود یه تشنج شدید با تب و لرز داشتم ، فکر می کنم این حس و حالم به اون موقع ها بی ربط نباشه .

حس ترس از تنهایی تو شبایی که یه سرمای خفیف توش نشون از اومدن زمستون رو داره و روزا بلنده و یه جورایی همه چیز قاطی پاتیه دیگه .

دیروز راه افتادم سمت کرمانشاه ، امروزم سمت همدان ، اونجا هم گرم بود هم هوا خیلی آلوده بود ، تقریبا نفسم در نمی اومد ، با اون بوی گاز همیشگی تو ورودی شهر حالم بدجوری بد شده بود .

همدانم که ماشالا به قول یه خانمی تو اتوبوس :" 6 ماه خاک به سره ، شیش ماهم گل به سر "از لحظه ورودم باد بود و خاک ...

، اصلا همه اینا بهونه است حالت که بد باشه تو بهشتم باشی راضی نمی شی.

یه کم داغم ، شاید این نوهم گویی ها بی ارتباط با تبم هم نباشه .

چد روز پیش به صورت کاملا اتفاقی دوباره سعادت پیدا کردم و رفتم اعتکاف . ولی خیلی چیزا واسم عوض شده بود ، اصلا حال و هوای پارسال رو نداشتم .

می دونید تو این لحظه دقیقا از خدا چی می خوام ؟ شاید باورتون نشه ولی بدجوری دلم می خواد بمیرم . دیگه فکر هیچ کسی هم نمی خوام بکنم . نه مامانم ، نه بابام ، نه هیچ کس دیگه ای ، فقط می خوام به خودم فکر کنم و بمیرم و خلاص.

از همه چیز این دنیای مسخره خسته شدم . از همه واژه های کلیشه ای و همه جمله های تکراری و کارهای تکراریه روز و شبش . از آدمای تکراری با حرفا و خواسته ها و هدفهای تکراری این دنیا خسته شدم . از خوشحال شدن و ناراحتی سر موضوع های تکراری خسته شدم . اصلا من از این همه تکرار خسته شدم . تنوعم نمی خوام ، چون تنوع های این دنیا هم دیگه نکراریه ،‌یا غمه جدیده یا شادی جدید که اصلانم جدید نیستن . خیلی هم مضخرفن.

می دونی چیه ؟ میخوام یه چند روزی تارک دنیا شم ،به خدا خسته شدم . تقصیر ندارم ، اصلا از آدما دیگه بدم می اد . از اینکه مثل یه طعمه نگام کنن ، یا مثل یه جنس خریدنی . از اینکه منم باید با اونا همینطوری باشم اوقم می گیره .

آخ سرم داره می ترکه ، با مدیر گروهمون حرف می زدم دیروز ، خیلی حالم گرفته شد . آخه مرد مومن ، من رو تو حساب آدم خوب باز کردم ، تو چرا دیگه آدما رو اسکناس می بینی ؟ آخه شوخی و جدی قاطی کردنم حدی داره .

حا لم دا ره به هم می خو ره ، به همین شمردگی ! نه کم نه زیاد .

اصلا نمی دونم از چی و کی دلم پره ؟ ، ولی اینقدری م یدونم که باید بنویسم تا خلاص بشم . تایپ کردنم از نوشتن راحتتر شده برام ! اصلا به کسی چه مربوطه ؟ فکرای خودمه دوست دارم بنویسمشون .

خدااااااااااااااااااااااااااااااا

از وقتی از اعتکاف اومدم تقریبا کارم بیشتر شده خواب تا نبینم دوباره پا گذاشتم تو دنیایی که هر چی سر من و سرشتم اومد تو این دنیا اومد . آخ خدا من نفهمیدم بالاخره این راز خلقت این همه آدم از من بدتر و بهترتو.

من نفهمیدم آخرش که چی مثلا ؟ صد بار خوندمت اما یک بار نفهمیدمت. آخ ! اگه بغضم بذاره ... مگه نمی بینی اشکامو ؟

کاش حداقل آدما می تونستن گاهی برن تیمارستان ! حداقل انگ یه آدم عاقل و بالغ به سرشون نمی خورد تا یه دنیا توقعم ازشون ایجاد بشه که چپ نرو راست نیا ! ، چه می دونم یا همون نرو .

سرم درد می کنه و از زندگی م ت ن ف ر م.

یاد کتاب استخوان های خوک در دست های جزامی مصطفی مستور افتادم یه لحظه .

شدم اینهو اون دیوونه ه تو داستانش .

خداییش همه ی حرفاش حق بود . صبح می رم دوباره م یخونمش .

آخ خدا ، چرا ماه رمضونا دیگه مثل چند سال پیش نیست ؟ چرا دیگه اون ارتباط فبلی بینمون نیست ؟ چرا اینقدر پریشونم بدون تو ؟ چرا تنهام می زار یکه اینجوری خودم رو ببازم ؟ چرا ولم میکنی به حال خودم تا ارزشم یادم بره ؟

بابا آخه مگه من عزیزتر از تو کیو دارم؟ ها ؟ کیو دارم که اندازه تو لحظه های زندگیمو پر کرده باشه ؟ گیو دارم که اندازه تو گذشته و حال زندگیم رو سرشار کمه ؟ چرا نیستی مثل همیشه که بودی ؟ چرا نیستی مثل همیشه ای صدات می کردم و جواب می دادی؟

صدام نمی آد؟ یا من صداتو ندارم ؟ بابا به خودت قسم من بی خی آل هر چی غی ره تو توی ای ن دنیاست شدم . به خودت قسم ... بیا جوابمو بده دبگه خدا ، قهر نکن با من ... اشکامو نمی بینی ؟ تو که طاقت ناراحتی منو نداشتی ؟ داشتی؟! سرممممممممممم

 

- امشب اصلا حالم خوب نیست . یا بهتر بگم سه چهار شبه اصلا خوب نیستم . شایدم خوبم . نمی دونم

- خدا کجا قایم میشه بعضی وقتا ؟

- خدا قهرم میکنه؟

- چرا نا امیدی گناهه‍؟

- اصلا چرا اینا رو میزارم تو وبلاگ؟ نمی دونم ولی همشه که نباید هر چی دلت میگنه بذاری . گاهی هم دل نگفته ها رو گذاشتن واسه تنوعم که شده خوبه !!

- چرا ما بدون خدا هیچ کی نیستیم ؟

- سوالای بالا جواب ندارن ، واسه دل خودم پرسیدم .

آخرین نوشته های من بی تو

|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 2:20 قبل از ظهر |