تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
خوابگاه - نامجو
خوابگاه یک دنیا تجربه های تلخ و شیرین مثل مثل زندگی :

yalda

 

ادامه در آینده ای نا معلوم...

راستی یه آهنگ جدید محسن نامجو شنیدم - بعضی جمله های توش خیلی قشنگه و بخشی از حقیقت. البته بعضیاشم خداییش جرت و پرته  :

"کلی گویی آفت شعر است

حرف مفت آفت ذهن

...

آفت جنگ نو گلنگدن است

آفت مزرعه سه تن ملخ است

آفت عشق وصل یا بوسه

مرده یک شبه چو نمره بیست ثلث اول که هیچش ارزش نیست

مرده قرن را چنین بنگر همچو تجدید ناب شهریور!

...

عشق همیشه در مراجعه است

یااااااااااااااااااااااااااااااار

بعد صدها هزار سال از خاک

چه مهم است پاک یا نا پاک

...

آفت ذهن همنشین بد است

خواه بنشسته روی مبل سیاه

خواه در قاب تلوزیون پیدا

خواه استاده بر آسمان چون ماه

...

حافظه - حافظه غمی اسن عمیق

خاطره خود کلانتر جان است

 بر سرت بشکند هوااااااار شود

...

زنده بودن که خود منازعه است

عشق همیشه در مراجعه است

یااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار!

..."

|+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 7:47 بعد از ظهر |

این منم (1)

دوست داشتنت را دوست دارم ، اما نه همیشه . گاهی عذابم می دهد ، گاهی فقط به تو فکر می کنم و گاهی به هیچ کس ، اما همیشه و هیچ وقت به خدا...

مرا ببخش - من نه اهل ریسکم نه اهل تصمیم های بی اندیشه اما نمی دانم چرا نشنیدن و ندیدنت را دوست تر دارم ، اما گاهی وسوسه می شوم که ای کاش می شد جاودانی عشق را باور کرد .

این تویی همیشه در من و و همیشه در اعتراف به عشقم ، با هر لبخند ، با هر اشاره ، با هر نگاه و با هر نفس.

و این منم سرشلوغِ تنهایی که تنهایی اش را بی اندازه دوست می دارد و با تنهاییش عاشقانه زندگی می کند ، راه می رود ، حرف می زند ، نفس می کشد ، غذا می خورد ، درد و دل می کند ، درس می خواند ، شعر می گوید   آسمان را نگاه می کند و گاهی هم زمین را ، آری این منم که از هر چیزی به جز تنهایی می ترسد . حتی از با تو بودن ...

این منم که زندگی درد بزرگم شده و خود را گاه در این غمار بی اساس استخوان شکنِ جگر سوز باخته ام .

این منم کافری پر از خدا ، و آنقدر از احساس سرشار که احساس  از لا به لای دستان در آب رودخانه شهر زیبای صحنه فرو رفته ام سَر می رود.

همیشه پهلوی راستم تیر می کشد و پایم هی در می رود . اما هیچ وقت ناله ای نمی کنم .

هیچ کس مرا آنطوری که هستم نشناخت و همه ی این هیچ کس ها به خاطر همین شناخت اینطوریشان عاشقم شدند و من هم به خاطر همان شناخت اینطوریم تنها عاشق یک نفر ... کسی که هیچ وقت و هیچ جا و هیچ کس نیست ...

 حداقل  کاش بتوانم دوباره خوب بنویسم . شک دارم .باید عاشق باشی و پر درد باید مشتاق رسیدن باشی و امیدی برای رسیدن داشته باشی تا بنویسی ، باید آرزوهایت را به حراج به عقلت نفروخته باشی ، باید زندگی را ساده ببینی که بنویسی ، حتی چند وقتی است سپیده هایم را هم سیاه می نویسم. دارم پر از بغض می شوم ، عاقبت همان شد که می ترسیدم .

 ظاهرا همه چیز درست است ،همه چیز ؛ اما یک کسی را اشتباهی دارند میگذارند جای کس دیگری ،شک دارم جایش بشود ، خدا می داند و بس.

باز هم مرا ببخش ، اصلا همیشه  و هیچ وقت مرا ببخش ...به خاطر همان همیشه هایی که هیچ وقت هیچ چیز نگفته ام  ، و به خاطر همان هیچ وقتهایی که همیشه یک چیز را گفتی و نشنیدم .

نفس عمیقی می کشم تمام احساسم را دوباره می فرستم آن ته ته های دلم ، جایی که هیچ کس نبیندش ، نفهممش ، حتی تو ...

*******************

متن بالا در چند بند متفاوت- در چند روز متفاوت- با چند حس متفاوت- نوشته شده اما همگی در یک صفحه کاغذ باطله جا شده و با کمی سانسور تایپ شده - اگه بی سر و ته - سخت نگیرید . خیلی وقته هیچی نمی نویسم . این چند خط ها حاصل همین خیلی وقتهاست که خودکار تو دستم بوده و کاغذ جلو روم ولی  با یه دنیا درگیری فکری چیزی واسه نوشتن نداشتم.

پیروز باشید .

سپیده - آخرین یادداشت های من !

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 7:21 بعد از ظهر |