تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
عشق قابیل است...
ساعت دو شب است و با چشم بی رمق

چیزی نشسته ام بنویسم بر این ورق

چیزی که سالهاست تو آن را نگفته ای

جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق

هر وقت حرف می زدی و سرخ می شدی

هر وقت می نشست به پیشانیت عرق...

من با زبان شاعری ام حرف می زنم

با این ردیف و قافیه های اجق وجق

این بار از زبان غزل کاش بشنوی

دیگر دلم به این همه غم نیست مستحق

من رفتنی شدم تو زبان باز کرده ای ؟

آن هم فقط همین که :برو در پناه حق!


خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا بشود

به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق! تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ...نه ! نفرین نمی کنم...نکند

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...

                                                                         " نجمه زارع "

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 6:18 بعد از ظهر |