تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
گاه کیش گاه مات ...

زندگی را چون کتابی وارونه گرفته ام رفته ام در اوج خط خطی هایی که از بی سوادی هیچ نمی فهممشان.

یکی می آید معنای این خط خطی ها را سوالم می کند . و من غرق در ظاهرشان اشکال را برایش شرح می دهم بی آنکه چیزی از معنایشان بفهمم. هیچ کس دست به کتاب برعکس به دست گرفته ام نمی برد و نمی چرخاندش حتی خودم ...

می دانی هنوز هم نمی دانم از چه بنویسم . یعنی یک دنیا حرف دارم، این بار برای گفتن ولی نمی دانم اصلا خواندنی هستند یا نه ؟مثلا همین" دنیای وارونه" درد این روزهایم  شده بود، اما درد دل گاهی حتی برای خودت هم خسته کننده می شود چه برسد به دیگرانی که سالی یک بار برای خواندنت می آیند ، بخواهی برایشان از آنچه بر خودت، دلت و روحت گذشته است بگویی هم خودت را تا حد سطحی خواندن آنها پایین آورده ای ، هم آنها را تا حد توصیف سطحی فکرهای خودت  و وای به حال دلت اگر به خودت هم نتوانی بفهمانی چه می گویی و بعد حسرتی و آهی که :" آخه دختر چقد تو خُلی . این چیزا هم این هم غصه خوردن داره ؟"

من ... نه من نه ... نه ، همان من گاهی آنقدر برای خودم غیر قابل تحمل می شوم که سر بی درد و شاید پر دردم را حتی پیش خدا هم نمی توانم سامان دهم! عجیب است نه ؟ گاهی حتی فقط از سر تکلیف و خلاصی از بار مسئولیت نمازی و بلافاصله جانمازم را جمع می کنم که خلاص شدی برو تا تکلیف بعدی ات. به قول مولانا

"چون فرصت نماز عشاق فراهم نشد به ناچار نماز عشایی خواندم..." می ترسم حتی بعد از نماز بیاستم و چشم در چشمش اعتراف کنم که خیلی سطحی فکر می کنم ، که خیلی زود رنج و ناشکرم ، که خیلی روحم کوچک است  که من ، من نیستم .

امّا

بعضی روزهای زندگی  روز خودم است

مثل همین جمعه ای که رفت

روز بازی شطرنج با بزرگترین رقیب و رفقیم

آری ، با خودم ، خود دنیایی ام

گاه کیش و گاه مات

در مقابل تجربه های تلخ و شیرینم

 می دانم ماتشان که  شوم ،

 شاه دنیا با وزیر شهوتش،

سوار بر اسب های قدرتش 

 بر بالای قلعه های ثروتش

با سربازان سیاه پوش ظاهر بینش 

 بر ماتی ام می خندندو به سویم می تازند...

اما من تسلیم نمی شوم

ساعت کنار دستم گذر زمان را نشان می دهد

صدای قهقهه ای در گوشم می پیچد

اما من هنوز قد خم نکرده ام

سوار بر اسب سپیدم

می تازم رو به هر آنچه از قدرت و ثروت و شهوتش بر رخم می گشد

من نمی بازم

تاج شاهی ام را از سر نخواهم گذاشت

نمی بازم

تسلیم نمی شوم

قد خم نمی کنم

من پادشاه زندگی خودم می مانم .

...

                                                                         "سپیده" 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 11:15 قبل از ظهر |

دنیای وارونه ...

تا نشان سم اسبت گم کنند

ترکمانا نعل را وارونه زن ...

 می گم کاشکی دنیا وارونه می شد . یا حداقل می شد بعضی جاهاشو وارونه دید .

این جوری :

 

 

 

                  

 ادامه دارد ...

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 4:20 بعد از ظهر |