تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
بیداری در خواب یا خواب در بیداری

 داشتم وسایلم رو جمع می کردم نگام افتاد به دفترای سالهای قبلم یکیش رو باز کردم این نوشته اومد . چون این چند وقته خواب زیاد می بینم بی تناسب ندیدم بزارمش اینجا . این متن مربوط به خردادسال ۸۴.

********************

خواب بودم که تو

تویی که دیگر در انتظارش نبودم

ایستاد پشت پنجره ام

و من با پلک های نیمه باز از جا برخاستم و پنجره را بستم

سرد بود

هم هوا هم دلم

" تو " صدایم می کرد

و من چشم باز کردم به سوی ظلمت های سقف اتاقم

و سر چرخاندم به سوی نور پنجره

دوست نداشتم بیدار شوم

صدا صدایم می کرد

و من با چشمهای باز خوابیده بودم

پتو را روی سرم کشیدم

تا صدای "تو" را نشنوم

باید به خوابهای عزیزم باز می گشتم

من خواب می دیدم

خواب های خوب

خوابهایی که "تو "در آن به اسم صدایم می کرد

من خواب تو را می دیدم

و تو بر بالینم گریان که چرا چشم به چشمت نمی گشایم

 که چرا سر به رویت نمی گردانم

که چرا خوابهایم از تو مهمترند

من اما عاشقانه خواب " تو " را می دیدم

وقتی

"تو" غمگین و نا امید از کنار پنجره ام آواز رفتن می خواندی

                            "سپیده "

************

این بار می رم برای مدتی طولانی تر - البته اگه دلم دوباره زود تنگ مامانم نشه

حلال کنید و التماس دعا

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 11:14 قبل از ظهر |

خواب

دیشب خواب "تو " را دیدم

با هم قدم می زدیم

آرام و ساکت اما پر تشویش

نگران بودم

نمی دانم دلهره کدام پیش گویی قلبم داشت دیوانه ام می کرد

دری را گشودی

تعارفم کردی که داخل شوم

با دنیایی از دلهره های دل وارد شدم

 عاشق بودم

آری خوب یادم است

عاشق بودم اما مضطرب

بدجوری هوای پرواز کرده بودم در حیاط خانه ی کاهگلی دلت

اما تو

دروغ می گفتی

تو یکی را کشته بودی

آنجا بود

جنازه اش را دیدم

پر از سوال نظاره ات کردم

و تو

انگشت اشاره ات را نوک بینی ات گذاشتی

که یعنی ساکت

...

                                 "سپید ؟"

|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 0:5 قبل از ظهر |

پاسخ...

 

"هیچ می دانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

زان که بر این پرده ی تاریک

این خاموشی نزدیک

آنچه می خواهم نمی بینم

و آنچه می بینم نمی خواهم "

                م.سرشک

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 11:32 بعد از ظهر |

شاید خاطره...
مطلبی که در زیر می خونید مربوط به پنج شنبه ۵/۷/۸۶ - فعلا تو کافی نت دانشگاهم زیاد فرصت ندارم . انشالله این هفته راهی همدانم.

***********************************

امروز تقریبا از لحاظ روحی مفید بود . دو تا کار مهمی هم که توش بود یکی دیدار با همکلاسی هام بود و اون یکی سر زدن به بچه های کلینیک . دلم براشون خیلی تنگ شده بود ، دوست داشتم قبل رفتن برم حتما یه سر بهشون بزنم . خیلی خوشحال شدم صبح ، از اون خوشحالی هایی که توش پره بغضه ، صبا عمل کرده ، یونس عمل کرده ، بچه ها اونجا خیلی ماشالا پیشرفت کردن ، وقتی رفتم تو باورم نمیشد بشناسنم . اما پریدن طرفم و حتی صدام هم کردن ، فاطمه با اون زبون شیرینش "شِپیده " صدام می کردم . کلی ذوق کردم از اینکه بچه ها تقریبا مثل بچه های عادی حرف می زدن و حتی شعر هم می خوندن . یه پسر عموی کوچولو و شیرین زبون دارم به اسم مبین ( البته اینم بگم یه زمانی قرار بود نامزد کنیم با هم ولی خوب متاسفانه از اون موقع که دختر عمو دار شدیم رقیب اومده برام). خلاصه که چون می دونستم خیلی دلتنگش می شم ، رفتم دنبالش و حاضرش کردم با هم بریم کلینیک . تو کلینیک هم که ماشالا اونقدر شیرین زبونی کرد مجبور شدم زود بیام بیرون . دلم می خواست صبا رو ببینم ، ولی نبود . خیلی خوشحال شدم عمل کرده ، خیلی . از کلینیک که اومدم بیرون واسه وضعیت بچه ها اونقدر شاد بودم که حتی یه لحظه حواسم نبود مبین کجا رفت . نگو بچه رفته مثلا پشت دیوار قایم شده که بترسونتم . خدا می دونه تو اون حالت چقدر خندم گرفته بود ، کل بدنش این ور دیوار بود فقط چشماش اونور دیوار ، فکر می کرد قایم شده ، فقط دوییدم دنبالش یه بوس گنده ازش کردم تا دیگه اینجوری با احساسات دختر مردم بازی نکنه ... خلاصه اینکه صبح اینطوری گذشت و بعدش اومدم چمدونای ناتموم رو چیدم و راه افتادم طرف سازمان ملی جوانان ، فکر نمی کردم بچه ها خیلی استقبال کنن ، یعنی ندا و نفیسه و مریم و سمیه رو که بهشون گفتم اکثرا گفتم یه ربع به 6 می یان . ولی خوشحال شدم که صندلی کم آورده بودیم . دلم بیشتر از بچه ها واسه روزای خوب و خوشمون تنگ شده بود . همه حرف می زدن و من بیشتر از اون تعبیرهای مختلف واسه واژه ی خوشبختی ، به اون ثانیه هایی فکر می کردم که گذشت مثل برق و باد ، اما هیچ کدوم از ماها گذرش رو احساس نمی کردیم . زندگی همینه ، مگه نه ؟ داشتم از وفاداریم به خاطره ها دیوونه می شدم . داشتم به این فکر می کردم که خدا اگه ماها رو همکلاس نمی کرد هیچ جوره ، تو هیچ موقعیت دیگه اجتماعیِ دیگه هیچ کدوم از بچه ها این ارزشی که الان به عنوان همکلاس برام دارن نداشتن ، اصلا واژه ی دوست ، همکلاس و ... واژه های اینچنینی مقدسن ، یه چیز دیگن ، یه آرمان رو تداعی میکنن ، یه هدف بزرگ ، یه هدف متعالی ، نه هدفهای دنیایی و زود گذر ، نه هدفهایی که واسه راضی کردن جسم ، بلکه هدفهایی که با روح در ارتباطن ... به این فکر می کردم که اینایی که اینجا پیش من به عنوان همکلاسی های سابقم ، دوستای امروزم ، و خاطره های فردام نشستن ، با کدوم حکمت خدا دو الی سه سال پیش خبر داشتن که یه روزی یه ساعتی دو سه سال بعدشون می خواد این لحظه ای باشه که الان هست ؟. یا خودِ من چی فکر می کردم و خدا منو با خودش کجا بُرد ؟ صد هزار بار بزرگیت رو شکر ، صد هزار بار عزیزیت رو سپاس ، صد هزار بار مهربونیت رو ستایش ، صد هزار بار بخشندگیت رو پرستش ، صد هزار بار زنده و ابدی بودنت رو پاک ، صد هزار بار یکتاییت رو قسم ، صد هزار بار یار بودنت رو وسعت ، صد هزار بار علمت رو بزرگ ، صد هزار بار حبل وریدت رو چنگ ، صد هزار بار نورت رو عشق ، صد هزار بار خداییت رو لا اله ، صد هزار بار...

|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 11:30 قبل از ظهر |

شب پرهیزکاران ...

پرهیزکاران در شب بر پا ایستاده مشغول نمازند ، قرآن را جزء به جزء و با تفکر و اندیشه می خوانند ، با قرآن جان خود را محزون و داروی درد خود را می یابند . وقتی به آیه ای برسند که تشویقی در آن است ، با شوق و طمع در بهشت به آن روی آورند و با جان پر شوق در آن خیره شوند ، و گمان می برند که نعمت های بهشت برابر دیدگانشان قرار دارد .

و هر گاه به آیه ای می رسند که ترس از خدا در آن باشد ، گوش دل به آن می سپارند و گویا صدای بر هم خوردن شعله های آتش ، در گوششان طنین افکن است ، پس قامت به شکل رکوع خم کرده ، پیشانی و دست و پا بر خاک مالیده و از خدا آزادی خود را از آتش جهنم می طلبند .

                    " ترجمه قسمتی از خطبه ی ۱۹۳ نهج البلاغه "

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 0:26 قبل از ظهر |