تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
به نام پدر ...

تقدیم به همکلاسی های خوبم                                                                  

آقای نوروزی و خانم سپاسی

 در سوگ پدران بزرگوارشان:

"سایه ای بود و پناهی بود و نیست

هستی ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم کسی چون من مباد

سوگ حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

(هست )ناگه (نیست )گردد از نظر

باورم شد این من ناباورم

روی دوش خویش او را می برم

می برم او را که آورده مرا

- پاس ایامی که پرورده مرا

می برم در خاک مدفونش کنم

از حساب خویش بیرونش کنم

راست می گویم جز این منظور نیست

چشم شاعر از حواشی دور نیست

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

خوش به حالت خوش به حالت ای پدر" (م .بهمنی)

"دوباره اشکهای سرد تو را گم کرده ام امروز وحالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمی دانی چه غمگیینند چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تونمیدانم چه خواهد شدپر از دلشوره ام بی تاب و دلگیرم کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه میمیرم"

******************

 

"ونترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مر گ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

و اگر مرگ نبود

دست ما در پی چیزی می گشت "

 

****************

به یاد پدر و صبر پدر صبور باشید .

 

یادشان گرامی

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 10:8 بعد از ظهر |

منِ او

این روزها همه اش را چشمم و گوش ، بیشتر از آنکه بگویم و بنویسم ، می شنوم و می خوانم . حس تلخی است اما مثل یک اعتیاد درد آور شده برایم ، چند وقتی است که تشنه خواندن و شنیدنم ، پر از عطش هر چه هم می نوشم یا بهتر بگویم هر هم بیشتر می خوانم و میشنوم باز هم تشنه تر ، انگار هیچ جوابی جواب سوالهای در هم بر هم من نیست ، قبل تر ها اگر کسی راهنمایی می خواست زبانم تکان می خورد آنچه در دل ذخیره کرده بودم می گفتم ، اما امروز یکی از دوستانم با حالت حزن عجیبش از من می پرسید و من در پاسخش فقط و فقط گوش می کردم ، احساس عجیبی بود ، حسی شبیه عجز و نشاط همزمان ، حالتی میان خنده و گریه ، تمام عزمم را جزم کردم که چیزی بگویم اما در پاسخش فقط توانستم بگویم که : احساست برایم آشناست ، اما من چیزی نمی دونم . فقط بگو ، می شنوم ، شاید با شنیدن من سبک بشی!

من ، نمی دانم ، هیچ نمی دانم ، مدتی است حس آشنایی با من است ، اما نه در هر لحظه و زمانی ، فقط در آن لحظات که آنی می شوم که او می خواهد .

اویِ من ، منِ او

این بار این احساس مالکیت ها برایم زیباست ، بر خلاف تمام احساس مالکیت های دیگر که خفقان آور است . این که من ، منِ اویم . و او اویِ من . وقتی به یاد اویم حالاتی که خیلی وقتها برایم پیش می آمد ، یا اکنون برای بعضی ها پیش می آید ( مثل همین حالت های دلخوری از زندگی و نفس کشیدن و بدی و تحمل بدی ها و هزار چیز دیگر )خیلی به نظرم خنده دار و گاه خیلی ساده و پیش پا افتاده می آیند ،آنقدری که ترجیه می دهم سکوت کنم .

حالتی شبیه دلزدگی از هر آنچه غیر از اوست . هر آنچه غیر از اویِ من است . وای ، چه حس جالبی است . اویِ من ، منِ او چقدر آرام میشوم وقتی می دانم که من ، منی نیست که بی او باشد و بی مفهوم و تنها  و او اوی رفتنی و از دست دادنی نیست . اویی نیست که حتی من در دل لحظه ای شک کنم که ممکن است روزی نباشد ، او برای من سرشار از یقین در بودنش است . او هست . چون نا آرامی ام ، دل شکستگی ام ، غمم ، اشکم با او آرامش می شود و امید و شادی و خنده ...

آری این روزها چند وقتی است غرق در تفکراتی ایچنینی ام ، برای همین است که در حرف زدن و نوشتن مدتی است ناتوانم و فقط مشتاق شنیدن های مکرر از او و خواندن های مستمر از او  تا آنجا که آویزه ی این گوشهای نا فرمان و فراموشکارم شود که من ، منِ اویم . اما ، ای کاش میتوانستم بگویم و بنویسم به همان خوبی که از هر آنچه غیر او می نوشتم و می گفتم ...

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 7:47 بعد از ظهر |

بی نهایتی ای خدا!

خدایا

می دانی

آن چه مرا همیشه به تو پیوند می دهد

یاد اطاعت بی مقدارم نیست

که هیچ حرکتی بی عنایت تو

نبوده و نیست

پس باز می گویم ،

 گرچه پیش از آنکه بگویم می دانی

یاد گناهانم و قصور ها

که بر شانه ام مانده است

از دور ها

مرا به تو پیوند می دهد

چه قدر جسارت ! اگر آن روز سقوط

کودکی مرا نظاره می کرد

از شرم جغرافیای گناه را

ترک می کردم

اما آزرمی از تو نداشتم

چه قدر کم و کوچکم من

و تو آن قدر خوبی و راز پوش

که نه تنها در چشم ها نشاندی ام

بلکه یاد خوبی های نداشته ام را

بر زبان ها راندی ...

من بد کرده ام

من اشتباه کرده ام

اما عقوبت مرا

این قرار نده که

خودت را از من بگیری !

که این جاده سیاه

به نا کجاست

پس به یاد سبز تو

تمام می کنم

که تمتمی نداری

که بی نهایتی

ای خدا !

                                                                ع . حیدری – نشریه خیمه ( اعتکاف )

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 9:47 قبل از ظهر |

از پدری آنچنان به فرزندی اینچنین ...

 

از پدری فانی ، اعتراف دارنده به گذشت زمان ، زندگی را پشت سر نهاده ، مسکن گزیده در جایگاه گذشتگان و کوچ کننده فردا ، به فرزندی آزمند چیزی که به دست نمی آید ، رونده راهی که به نیستی ختم میشود ... و تو را دیدم که پاره تن من ، بلکه همه ی جان منی ، آنگونه که اگر آسیبی به تو رسد به من رسیده است ، و اگر مرگ به سراغ تو آید زندگی مرا گرفته است ، پس کار تو را کار خود شمردم ، و نامه ای برای تو نوشتم ، تا تو را در سختی های زندگی رهنمون باشد . حال من زنده باشم یا نباشم .

پسرم ! همانا تو را به ترس از خدا سفارش می کنم که پیوسته در فرمان او باشی ، و دلت را با یاد خدا زنده کنی و به ریسمان او چنگ زنی ، چه وسیله ای مطمدن تر از رابطه تو با خداست ؟ اگر سر رشته آن را در دست گیری .

دلت را با اندرز نیکو کن ، هوای نفس را با بی اعتنایی به حرام بمیران ، جان را با یقین نیرومند کن ، و با نور حکمت روشنایی بخش و با یاد مرگ آرام کن ، به نابودی از او اعتراف گیر و با بررسی تحولات ناگوار دنیا به او آگاهی بخش ، و از دگرگونی روزگار و زشتی های گردش شب و روز او را بترسان ... پس جایگاه آینده را آباد کن ، آخرت را به دنیا مفوش و آنچه نمی دانی مگو و آنچه بر تو لازم نیست بر زبان نیاور و در جاده ای که از گمراهی آن می ترسی قدم مگذار زیرا خودداری به هنگام سرگردانی و گمراهی بهتر از سقوط در تباهی هاست.

به نیکی ها امر کن و خود نیکوکار باش و با دست و زبان بدیها را انکار کن و بکوش تا از بدکاران دور باشی و در راه خدا آنگونه که شایسته است تلاش کن و هرگز شرزنش ملامتگران تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد . برای حق در مشکلات و سختی ها شنا کن ، شناخت خود را در دین به کمال برسان ، خود را برای استقامت برابر مشکلات عادت ده ، که شکیبایی در راه خق عادتی پسندیده است ، در تمام کارها خود را به خدا واگذار ، که به پناهگاه مطمئن و نیرومندی رسیده ای ، در دعا با اخلاص ÷روردگارت را بخوان ، که بخشیدن و محروم کردن به دست اوست و فراوان از خدا درخواست خیر و نیکی داشته باش .

پسرم ! پیش از آنکه خواهشها و دگرگونی های دنیا به تو هجوم آورند و پذیرش و اطاعت مشکل گردد ، زیرا قلب نوجوان چونان زمین کاشته نشده ، آماده پذیرش هر بذری است که در آن پاشیده شود . پس در تربیت تو شتاب کردم پیش از آنکه دل تو سخت شود و عقل تو به چیز دیگری مشغول گردد ، تا به استقبال کارهایی بروی که صاحبان تجربه ، زحمت آزمون آن را کشیده اند و تو را از تلاش و یافتن بی نیاز ساخته اند .

پس در آغاز تربیت ، تصمیم گرفتم تا کتاب خدای توانا و بزرگ را همراه با تفسیر آیات ، به ت بیاموزم و شریعت اسلام و احکام آن را از حلال و حرام ، به تو تعلیم دهم و به چیز دیگری نپردازم .

اما از آن ترسیدم که مبادا رای و هوایی که مردم را دچار اختلاف کرد و کار را بر آنان شبهه ناک ساخت ، به تو نیز هجوم آورد ، گرچه آگاه کردن تو را نسبت به این امور خوش نداشتم ، اما آگاه شدن و استوار ماندنت را ترجیح دادم ، تا تسلیم هلاکت های اجتماعی نگردی و امیدوارم خداوند تو را در رستگاری پیروز گرداند و به راه راست هدایت فرماید . پسرم آنچه بیشتر از به کارگیری وصیتم دوست دارم ، ترس از خدا و انجام واجبات و پیمودن راهی است که پدرانت و صالحان خاندانت پیموده اند . پس تلاش کن تا درخواستهای تو از روی درک و آگاهی باشد نه آنکه به شبهات روی آوری و از دشمنی ها کمک گیری . و قبل از پیمودن راه پاکان ، از خداوند یاری بجوی ، و در راه او با اشتیاق عمل کن تا پیروز شوی و از هر کاری که تو را به شک و تردی اندازد ، یا تسلیم گمراهی کند بپرهیز. و چون یقین کردی دلت روشن و فروتن شد و اندیشه ات گرد آمد و کامل گردید و ارده ات به یک چیز متمرکز گشت ، پس اندیشه کن در آنچه که برای تو تفسیر می کنم ، اگر در این راه آنچه را دوست می داری فراهم نشد و آسودگی فکر و اندیشه نیافتی ، بدان که راهی را که ایمن نیستی می پیمایی و در تاریکی ره می سپاری ، زیرا طالب دین نه اشتباه می کند و نه در تردید و سرگردانی است که در چنین حالتی خودداری بهتر است .

پسرم ! در وصیت من بیاندیش ، بدان که در اختیار دارنده مرگ همان است که زندگی در دست او و پدید آورنده موجودات است ، همو میمیراند و نابود کننده همان است که دوباره زنده می کند و آن که بیمار می کند شفا نیز می دهد ، بدان که دنیا جاودانه نیست و آنگونه که خدا خواسته است برقرار است ، ار عطا کردن نعمت ها ، و انواع آزمایش ها ، و پاداش دادن در معاد ، و با آنچه را که خواسته است و تو نمی دانی .

******************

سلام

تولد مولای بزرگوارم امام علی (ع) را اول  به همه ی کسایی که تو دلشون هنوز درد ِ بزرگ دوری از خدا رو دارن و بعد از اون به همه پدرهای همیشه خوب و به خصوص بابای خوبم با قلب سرشار از خداش و دل مهربون و  بزرگی بدون وصفش تبریک می گم .

متن بالا بخشی از نهج البلاغه بود که امام علی (ع) خطاب به امام حسن در نامه ای در 17 بخش نوشتن در بالا چیزی کمتر از 5 بخشش رو تایپ کردم .  نامه ای که به ظاهر فقط برای امام حسن نوشته شده اما وقتی می خونیدش دنیای دردای دلتون و جواباش رو پیدا می کنید و می فهمید که این نامه برای همه انسانها تو همه تاریخ نوشته شده  . خدایا تو رو با همه وجودم شکر می کنم که اشک آفریدی که تا دلم وقت خوندن و دیدن و شنیدن و حس این همه لطف بی تحمل و بی تاب نشه و با اشک آروم بشه ...

خدایا ! کمکمون کن تو این کویر تنهایی با تو ، فقط با تو آروم بشیم . کمکمون کن ، کمکم کن ...

خدایا شکرت ! خدایا شکر به خاطر این همه بی تابی دلم ، به خاطر این اشک ها ، به خاطر این بغض ، به خاطر همه چی ، همه چی ، پدرم ، مادرم ، مولام ، استادم ، پاهام ، دستام ، چشمام ، نفسم ، اشکم ، فرش زیر پام ، سقف بالای سرم ، آسمون آبی و پر ابر ت ، به خاطر این همه آدم خوب ، حتی به خاطر این همه آدم بد ، به خاطر ... ، نه اینا هیچ کدوم بدون تو برام معنی نداره ، به خاطر خودت ، آره به خاطر اینکه تو رو دارم شکر

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 4:27 بعد از ظهر |