تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
بی عنوان ترین حرفهای من ...

 

اگه این اشک اَمون بده ،نگفتنی ها مو می گم ... و اگه اجازه نده که دهنم تکون بخوره  و به خاطر این اشک نتونم جلوی لرزش چونم رو بگیرم ، اون موقع است که دیگه نمی گم بلکه سعی می کنم که بنویسم ، اما اگه بازم همین اشک سمج بزاره که نوشتنی ها مو ببینم ...

من می نویسم ، حتی اگه این اشک مجال دیدن نوشته هام رو هم نده ، حتی اگه به خاطر ندیدنشون خرچنگ قورباغه بنویسم و کج و کوله ...

ولی می نویسم ، چون نیاز به نوشتن رو تا عمق تنم حس می کنم ، چقدر دلم پره ، اونقدر که دلتنگی یه لحظه رهام نمی کنه ، دیشب چقدر دلم می خواست بشینم و دل تنگی مو تو تاریکی 6 ساعته شب گریه کنم ولی خواب فرصتی بهم نداد . صبح با همون دلتنگی که می دونستم از کجاست ، ولی نمی تونستم باورش کنم ، بلند شدم .

آخ ، گاهی وقتا رسیدن ناباورانه ات به آرزوهات چقدر می تونه داغونت کنه ...

و گاهی این ویرانی چقدر لذت بخش و چقدر شیرینه و چه احساساته خوبیه که می دونی که با این ویرانیه که آباد می شی ...

دلم آشوبه .. دلم تنگه ...

سه روز کنارت بودم ، کنار عطری که تو فضای حسینیه موج می زد ، کنار چهره ات که زل زده بود بهم و کنجکاو نگام می کرد ، نمی تونم اون حسی رو که لحظه ورود به حسینیه داشتم توصیف کنم ، اما نمی تونم بهت نگم وقتی اون صندلی ها رو نگاه می کردم و تک تک مردان مردی که روی اونا نشسته بودن و با شنیدن تو و دیدنت انسان از خودشون ساخته بودن رو به یاد می آوردم و تو ذهنم تصویرشون می کردم ، نمی تونم بهت نگم که وقتی داشتم دیوونه وار تو اون سالن خالی- بی تو راه می رفتم و دستم رو دونه دونه رو صندلی ها می کشیدم و دلم می خواست بپرستم هرچی که اونجا بوی خدا رو می داد ، نمی دونم چه جوری جرات کردم و خودم رو رسوندم به اون میکروفن ... هیچ کاری از دستم بر نمی اومد ، فقط یادمه که پر از حیرت بودم ...

ساعت ها کنار سوسن نشستم زیاد باهاش حرف زدم ، زیاد پرسیدم و خیلی هم خوب جوابم رو می داد ، پوران اما خسته بود ، دلم نمی اومد سرش رو که روی صندلی گذاشته بود و خستگی یه عمرشو که تو اون استراحت شاید یک ساعتش خلاصه شده بود رو بهم بزنم ، دلم خستگی شو می فهمید ، دلم دلتنگی شو می فهمید ، اما فقط یه قطره از دریای دلتنگیش رو ...

سوسن که برام حرف می زد نیم رخ که می شد دیگه انگار صداش رو نمیشنیدم ، غرق چشماش می شدم و اون خالی که روی صورتش به یادگار از پدرش به ارث برده بود ، غق صورتش بودم و این که چقدر به پدرش شبیه و چقدر اونجا جای خالی تو حس کردم ... می دونستم که همسرت ، دخترات ، پسرت و دوستانت ، صدها برابر من نبودنت رو حس می کردن ، سالن پر ِ پر شده بود ، اما هنوز یه چیزی کم بود ، یه چیزی نبود ، به سوسن گفتم : چقدر جای پدرت معلومه ، بهش گفتم که چقدر تو اون لحظه احساس خلا می کنم ، بغض که کردم اونم با من گریه کرد مونا اومد وسط حرفامون ، با همون چهره خندونش ، هر دومون بغضمون رو غورت دادیم ، با مونا هم حرف زدم 5 ساله بوده که دکتر شهید می شه ، یعنی الان 35 سالشه اما پزشکی خونده، سوسن دکترای تاریخه و سارای صمیمی و دوست داشتنی هم که فن سخنش رو از پدرش به ارث برده هم راه پدرش رو رفته دکترای جامعه شناسی داره . صمیمیتشون خارج از باور من بود و انسانیت عجیب و کم یابشون برام دیوونه کننده بود.

احسان اما همش جلو نشسته بود ، نمی تونستم جلو برم و باهاش حرف بزنم ترسیدم که میارم ترسیدم که حس کنم دارم با دکتر حرف می زنم و مدونم چه کار کنم ؟ از پشت سر مثل مثل دکتر بود ، با همون قد بلند و قامت مردونه ... نمی دونم چرا جای خالی دکتر رو وقتی به احسان نگاه می کردم ، احساس می کردم .

نشسته بودم ، غرق افکار خودم ، ساعت استراحت بود ، اکثراً رفته بودن بیرون سالن واسه پذیرایی ...متوجه نشدم طاهر احمد زاده کی کنار صندلی من ایستاد ، داشت با یکی از دوستاش حرف می زد ، اولش نشناختم و توجهی نکردم ، اما بعد با شنیدن صداشون و حرفاشون سرم رو برگردوندم ... یه پیر مرد هم سن و سال  آقای احمد زاده داشت ازش سوال می پرسید که :" آقای احمد زاده منو میشنسی ؟" آقای احمد زاده گفت :" نه متاسفانه ، نه " مرد براش یادآوری کرد که ما با هم ، هم سلولی  بودیم ، یادت نیومد ، اون لحظه من شوکه بودم رو صندلیم و داشتم گیج به هردوشون نگاه می کردم ، به اون اسوه های مقاومت و صبر ، یه لحظه نگام فقل شد رو صورت آقای احمد زاده ، دیدمن پیرمرد بغض کرده و اشک میریزه ... نفهمیدم چی شد در برابر عظمتشون ا نشستن خجالت کشیدم ، بی اختیار در برابرشون ایستادم ، دیدم جفتشون تو بغل هم بودن و اشک میریختن ، انگار تمام سختی های گذشته با دیدن هم جلوی چشماشون یادآوری شده باشه ، ایستاده نگاهشون می کردم ، چقدر خمیدگی قامتشون در مقابل ایستادگی قامت من بزرگ و باور نکردنی بود ، چقدر خودم رو کوچیک حس کردم و چقدر اون لحظه کم آوردم ... یه لحظه دیدم خیلی ها مثل من خشکشون زده و... هر دوشون رفتن شونه به شونه هم ، اما دل من بدجوری احساس ناچیز بودن می کرد، دلم میخواست برم و دست استاد احمد زاده رو ببوسم اما بازم شوکه بودم و تکون نمی تونستم بخورم . فقط رفتنشو به سمت بیرون تونستم با نگاهم دنبال کنم ...

تا اینجا ی همین نوشته کلی نفس کم آوردم با این حال فقط گوشه ای از روز اول سمینار رو توصیف کردم ، اگه فرصتی بود بقیه ی گفتنی ها رو خواهم نوشت .فعلا دلم گریه می خواد ، کاش یکی دلتنگیم رو بفهمه...

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 2:16 بعد از ظهر |

به دیدارت می آیم...

باورم نمیشود . مشتاق جایی ام که تا 24 ساعت دیگر خواهمش دید . مشتاق جایی ام که باور دیدنش در خاطر  تنگم نمی گنجد . مشتاق جایی ام که بیت المقدس من است ، و کعبه روحم ... اشک امانم نمی دهد و کلمات از  چنگم می گریزد و من مشتاق جایی ام جایی همین نزدیکی ، جایی همین اطراف ، کمی دور تر از من ، عجب اشک سمجیست این اشک...

هر وقت به جای مقدسی می روم ، جایی که برای روحم تقدس ایجاد می کند ، همین طوری می شوم ، اما امروز عجیب تر از همیشه مشتاق و منتظرم .

دلم آتش گرفته ، آتشی که نا باوری ام را اثبات می کند ، آخ ، کاش بودی تو ... کاش بودی ، پیام آور روشنایی ها ، بی تو عجیب هوای بت پرستی کرده ام ، بتم آن تریبون جادویی و آن میز ، نه،  تک تک صندلی هایی که تو را شنیده اند  ، تک تک آجرهایی که تو را دیده اند ، کاش عوضشان نکرده باشند ، کاش باشند و گواهی دهند بر من که امروز هم که تو نیستی من می توانم باشم آنی که تو خواسته ای ،  که گواهی دهندم که من می توانم بی بودن تو هم تغییر کنم ، که می توانم خوب باشم و خوب ببینم و چشم بر بدی ها نبندم ، آخ ، بغض گلویم را می فشرد ، باید سوتکی بخرم ، دارم خفه میشوم از سکوت ، می خواهم فریاد بزنم ناگفته ها را ، بی واهمه ، بی ترس ... می خواهم ببازم زندگی ای را که ارزشی ندارد و در معامله با خدا با جاودانگی تعویضش کنم ، کاش می فهمیدند مرا ، کاش تو بودی ، تا اشک هایم ...

وای ، دیوانه شده ام ، اکنون دیوانگی را می فهمم ، دستمال کاغذی می خواهم ، خودکارم کو ؟ باران اشک اجازه دیدن نوشته هایم را نمی دهد ، انگار چشمم با دلم همکای می کند که هر چه باید و نباید را بگویم ...

باید بروم ، برای خوب بودن دیرم می شود، قبل از رفتن باید یک دل سیر تو را بخوانم و خودم را بگِریم...

خدا ، حافظ 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 9:34 بعد از ظهر |

در سالروز شهادت مريم اسلام

"امروز سوم جماد‌ي‌الثاني است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر. كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله، حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله.

و اينك لحظه‌ي وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد “ام رافعبيايد، وي خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:

- اي كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامه‌هاي نويي را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مي‌رود.

به ام رافع گفت:

ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.

آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند.

لحظه‌اي گذشت و لحظاتي ...

ناگهان از خانه شيون برخاست.

پلك‌هايش را فروبست و چشم‌هايش را به روي محبوبش ـ كه در انتظار او بود‌ ـ گشود.

شمعي از آتش و رنج، در خانه‌ علي خاموش شد و علي تنها ماند. با كودكانش.

از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، آن دو شيخ از جنازه‌اش تشييع نكنند و علي چنين كرد.

اما كسي نمي‌داند كه چگونه؟ و هنوز نمي‌داند كجا؟

در خانه‌اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.

و كجاي بقيع؟ معلوم نيست.

آنچه معلوم است،‌ رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه.

                                                               

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 1:2 بعد از ظهر |

پایان...

همه چيز در پايان خوب است. اگر خوب نباشد بدانيد که هنوز به نقطه پايان نرسيده است.

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 6:31 بعد از ظهر |

از امام علی (ع):

          

            گناهی که تو را پشیمان کند ، بهتر از کار نیکی است که تو را به خودپسندی وادارد.

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 7:16 بعد از ظهر |

مسئولیت " من" بودن...

"فاصبر" وَعَدَ اللهِ حَقٌّ

صبر کن ، وعده خداوند راست است ...

من مسئولم ، تو مسئولی ، ما مسئولیم ، من مسئول چه کسی هستم من ؟ تو مسئول چه کسی هستی تو ؟ ، و ما مسئول چه کسی هستیم ما ، نه مسئول اینکه چه کسی است او یا چه کسانی هستند آنها ؟

ما مسئول بودنِ خودمانیم ، مسئول انتخابهایمان ، مسئول حرکت هایمان ، مسئول قدمهایمان ، نفس کشیدنمان ، حرف زدنهامان ، دل بستگی هامان ، دلبریدگی هامان ، سکوتمان ، سکونمان ، عشقمان ، پوشش ظاهر و باطنمان ، نگاه هامان ، خندیدن  و گریستنمان ، خواندنی هایمان ، نوشتنی هایمان ،  برداشت های درست و غلط مان،حرفهای گفته و نگفته یمان ، ...

ما مسئولیم ، ما از ابتدای تاریخ مسئول بوده ایم و هستیم و خواهیم بود . " من " قبل از اینکه مسئول هر تویی ، اویی ، شمایی و آنهایی باشم مسئول خودم هستم ، مسئول  چگونه بودن خودم ؟ چه اگر من بدانم که کیستم و تو بدانی که کیستی و ...، دنیا همانی خواهد شد که باید بشود .

آدمها و حواها !!!مسئولند ، مسئول خودشان ، مسئول دستی که سیب را  چید ومی چیند ، مسئول دندانی که سیب را گاز  زد ومی زند ، مسئول وسوسه ای که  شدند و می شوند و خطایی که کردند و هر مسئولیتی دشواری هایی به همراه دارد و بطبع از عهده مسئولیت ها بر نیامدن هم از بین رفتن شرایط و منافع را ...، منفعتی مثل بهشت و هر خطایی تاوانی دارد و تاوان "میوه ممنوع"  یک عمر زندگی است که اگر خوب بود بازگشت به وطن اصلی اش و اگر این زندگی هم با تکرار اشتباهاتی شبیه چیدن و گاز زدن سیب ادامه یافت نه تنها به وطنش باز نمی گردد بلکه چون در مسئولیت دوم و فرصت دومی که به او سپرده شده ( یعنی مواظب خودش بودن) دوباره خطا کرده به دنیایی وارون وطن اصلی اش فرستاده می شود ، هر دنیایی قانونی دارد و هر مسئولیتی منافعی و بطبع رسیدن به آن منافع سختی هایی و انسان در این سختی هاست که ساخته می شود و لیاقت ساکن بهشت بودن خود را اثبات می کند ...

زیباست ، نه؟

تا زمانی که ندانیم که خدایی هست که از رگ گردن به ما نزدیکتر است ، و سرنوشت عالم در دست اوست  و او همه اعمال انسان را ناظر است ، " من " خواهد ماند و خواست خودش و نفس سرکش و زیاده خواهش و دیگر هیچ...

                                                                                                                   س.ر

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 12:6 بعد از ظهر |

خط قرمز های اطراف آدم ها

khate ghermez

داشتم با خودم به رفتارم ، به حریم های اطرافم ، به کل زندگیم ، به درست و غلط کارام ، به اشتباهاتم و به تصمیم های درست و غلطی که گرفتم . همیشه برام سوال بود که تا چه حد واسه آدمهای اطرافم باید حریم بزارم و با گذاشتن این حریم ها چقدر خودم و دیگران رو راحت یا ناراحت می کنم .

الان درست تو حالتی ام که می دونم چی می خوام بگم اما نمی تونم و از بیانش عاجزم .بهتر بگم کلمه ها یه جورایی از دستم فرار می کنن و منم به دنبالشون این طرف اون طرف می گردم و آخرشم اونا برنده ان و من بازنده ...

دیروز یا بهتر بگم دیشب یه فکری عجیب افتاده بود تو مغزم که من چقدر با رفتارای به ظاهر سنجیده خودم باعث رنجش دیگرون شدم و اینکه خوب این رنجیدن طبیعیه یا نه ...

از روزی که خودمو درست شناختم و فهمیدم که دنیا اون دنیای زیبای بچگی هام نیست  و فهمیدم که آدمهای  افسانه ای و دوست داشتنی بچگی هام هم  همه یه جور دیگه ای به نظرم می یان و از وقتی که فهمیدم زندگی هم خوبی داره هم زشتی  پرسیدم و پرسیدم از خیلی کسا،  از خیلی چیزا ، از همه ی چیز هایی که یه جورایی با افکار بچگی هام جور در نمیومد .

بچه که بودیم عادت نداشتیم واسه آدما حد و حدود مشخص کنیم . آدما همه واسمون جالب بودن ، اونقدر که دوست داشتیم با همشون صمیمی بشیم با همه دوست بشیم ، همه رو محکم بغل کنیم و کسایی که حتی بار اولمون بود می دیدیمشون خاله و عمو خطاب کنیم و و دلمون بخواد واسشون شعر بخونیم و بگیم که مثلا لباس تازه خریده مون به نظرشون چطوریه و از رنگ لباسشون ازشون بپرسیم و تو تاکسی و اتوبوس و خیابون همه رو دوست ببینیم و وقتی ازشون خداحافظی می کنیم بوس پرت کنیم و دست تکون بدیم .

اونجاست که ممکنه مامان باباها بهمون یواش یواش یاد بدن که نباید خیلی به آدما نزدیک شد، نباید خیلی به کسی اعتماد کرد ، نباید هر چیزی رو به هر کسی گفت و اونجاست که بهمون می  گن همه آدما نمی تونن مثل عمو وخاله ها مهربون و قابل اطمینان باشن

یه کمی که بزرگتر شدیم تو مدرسه بهمون یاد دادن که دنیا پره از بدی و کمه از خوبی ، مایی که همه آدما رو خوب می دیدیم ، می رفتیم تو فکر که چرا؟ ... اما بازم برامون می گفتن با غریبه ها حرف نزنی ها ، به غریبه ها چیزی نگیها ، ... بهمون یاد می دادن که اگه مثلا با دوست بغل دستیت رابطه داری این قدر بهش وابسته نشو و سعی کن خودت مستقل باشی و اگه مثلا با کناریت رابطه داری با هم درس بخونین و اگه مثلا درسش خوب نیست دیگه پیشش نشین و اونجا بود که یادمون دادن که آدما براساس منافع با هم رابطه دارن و ما گیج شدیم و دیگه نه تو خیابون نه تو تاکسی نه اتوبوس نه هر جای دیگه ای با مردم رابطه برقرار نمی کردیم چون ممکن بود به حریم های خصوصی مون وارد بشن و ... و بازم تو همون مدرسه یادمون می دادن که دختریم و باید بیشتر از پسرا مواظب خودمون باشیم ، باید دیواری از جنس حجاب بسازیم و اجازه ندیم کسی بهمون نزدیک بشه و باید غیر از اون دیگه با خیلی از افرادی که تو بچگی هامون همبازیمون بودن و مورد اعتمادمون ،اعتماد نکنیم و همش حرف از اعتماد نکردن و مواظب آدمها بودن که یه موقع وارد دیوارای تازه ساخته شده وجودمون نشن ، دیوارایی که نه به دست خودمون بلکه به دست بزرگترامون  ، معلمامون ، اطرافیانمون و جامعه مون ساخته شده بود و اون موقع هنوز مصالحش خشک و سفت نشده بود و به مرور زمان با تجربه های بیشتر با این ذهنیت که هیچ وقت و هیچ موقعیتی اعتماد نکن دیوارا زخیم تر و سفت تر میشدن .

گذشت و گذشت . ما جوون شدیم جوونی پر از حس های متضاد و اون موقع بود که مارو سپردن به خودمون ، گفتن بزرگ شده خودش صلاح کار خودشو می دونه ، دیگه بد و خوب دنیا رو شناخته ، درکش کامل شده ، می دونه چی کار کنه ...

اما غافل از اینکه ماها پُریم از تردید ، پریم از افسوس کودکی ها و دنیای قشنگ اون روزا ، بزرگ و فهمیده شدیم ، اما ای کاش نمی شدیم . تموم این حرفا مقدمه ای بود به  خط قرمزهای اطراف آدمها :

عادت کردیم به ساختن حریم و دیوار و خط قرمز ، اما تردید داریم که این خط قرمزها به نفع ماست یا به ضررمون ، و جایی که مطمئنیم این حدود باید وجود داشته باشه تردید داریم که چقدر به این خط ضخامت بدیم و چقدر باریکش کنیم .

           نمی دونم اما من که دورو برِ خودمو پر از خط قرمزایی می بینم که واسه آدما تعیین کردم . حریم هایی که گاهی باعث رنجش خودم و اطرافیانم و گاهی هم واقعا هم به نفع من و هم به نفع آدمهای اطرافم بودن. همه ما آدما دو تا دنیا داریم  دنیایی که در واقع خاطره ای از ذهنیت بچگیمونه و پر از امید و پر از دلخوشی و پر از اعتماد و پر از همه ی چیزای خوبه ، و دنیایی که ساخته بزرگ شدنمون و تجربیاتمونه ، و اما این که گاهی دلگیر میشیم و تو درست و غلط بودن رفتارامون به تردید می افتیم شاید زاده ی همین دو تا دنیای از زمین تا آسمون متفاوت باشه .

                                                                                                "  سپیده"

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 12:7 بعد از ظهر |