تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
تقدیم به چشم هایی که گم شدند...

چشمیک جفت چشمت را کجا گم کردی ؟ هان

حواست کجا بود، پسر؟

خواهرت را ببین

نمی تواند دستانت را بگیرد و پا به پایت بیاید

سرش گیج می رود و دنیا کلافه اش می کند

مگر نمی بینی رنگش را؟!

آخ، یادم نبود ، تو چشماهایت را گم کرده ای

بگذار تا برایت بگویم

 خواهرت الان

 درست لحظه ای که دستت را گرفته

 و به چهره ات خیره است چه رنگی است؟

او ، او درست به رنگ ... به رنگ باند دور سرت است

نه ، باند سرت که رنگ خون است!

شاید ، درست به رنگ گچ دور دستت

دستی که قرار بود مال تو نباشد

دستی که شاید قرار بود آن را هم جا بذاری پیش چشمانت

تا مراقبشان باشد

آدرس جایی که چشمانت را جا گذاشتی بگو

دارم می نویسم روی پاکت تا عکس چشمانت را  بفرستم آنجا

 شاید کسی نشانی از چشمانت برای خواهرت بیاورد

تا ببینی خواهرت چه رنگی شده وقتی به چهره ات خیره است و دستش در دستت؟

                                                                                                  "سپیده"

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 9:10 بعد از ظهر |

بوی سیب

" بوی سیب"

زندگی این معادله بی جواب

به رسم اجدادمان هر روز قبل از بیدار شدن سیبی می چینم

و به جلسه امتحاتی می روم که هیچ درسی برایش نخوانده ام

برگه ها را تقسیم که می کنند قلم و سیب را از کیفم در می آورم

و شروع می کنم

وای معادله چند مجهولی است باز

"زندگی چیست؟"

عطر آشنایی پیچیده در فضا

در اتاقی که کسی جز من آنجا نیست

می گردم به دنبال صاحب عطر آشنا

و از گردشم دامن سیاه و سفید م زیر پایم دایره میشود

می چرخم و می چرخد ، اما نیست، هیچ کس نیست

اما عطرش اینجاست

کجا قایم شده ای ؟

زیر میز که نیستی ؟ نه ؟

پیدایت می کنم

من این معادله را حل می کنم

کمی ریاضی می دانم

یک ایکس و یک ایگرگ مساوی بی نهایت ِ منفی و مثبت!!!

فهمیدم تو حتما در محور ایگرگی

حالا کجای محور ایگرگ پنهانی ؟

از این پایین من یک عالمه نقطه روی محورت می بینم

اما تو را نه ، چیزی که بویت را بدهد را نه

تو که پایین بیا نیستی

من هم این طور که معلوم است جواب این معادله را از این پایین پیدا نمی کنم

خانم معلم ببخشید

جا نبود جواب معادله را باید بروم آن بالا ها بدست بیاورم.

جواب معادله را بالا نوشتم...

                                                                                          س.ر

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 6:51 بعد از ظهر |

خلوت من و تو...

خلوت من و تو

در شبانه ای تاریک

شادم که سرشار از آرامشم

شادم که بویت را می شنوم

شادم که باران می بارد در این تاریکی

می شوید هرآنچه در بازدم های این آدمها در هوا جمع شده بود

و من به احترام دعوتت خمیده ام

هوا دوباره پاک می شود

و آسمان آیینه

و آماده برای نفس کشیدن

نفس کشیدن کسانی که هر ثانیه زندگیشان در این بهار تولدی است

پنجره را می گشایم

به این خلوت بی نظیر

هوای صاف و خوش طعم را هم اضافه می کنم

(تا باد و باران را هم به میهمانی ات اضافه کنم)

حالا منم و تو این هوای تازه برای نفس کشیدنم

با دستهای آویخته به این پنجره  ، سینه ام را از نعمتت پر و خالی می کنم

یاد سعدی می افتم

" هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات

پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب ..."

ممنون

سپاس

شُکر

شُکر

راستی! از مهمان نوازی ات ، شاید هر شب همین موقع ها به وقت همین باران مزاحمت شوم

اگر کارت دعوت بارانی ات را هم همین ساعت ها با این طراوت دلنشین و خنک تزیین کنی

حتما وقت همین باران مزاحمت خواهم شد.

راستی اردیبهشت را بد جوری شاعر شده ام.

                                                                               "سپیده"

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 10:56 قبل از ظهر |

اردیبهشت

حرفهایتان برای هیچکس را به احترام اردیبهشت اینجا گذاشتم ، یک سال بزرگتر شدی تولد هر دوتان مبارک (کمی زودتر از 11 روز )-

-------------------------------------------------------------------------------------------

این ماه ماه توست

از میانش آغاز شدی

اما با پایانش نه و ای کاش هرگز این اردیبهشت ها پایان نداشت

اردیبهشت های من به تعداد ماه های تولد تو در من است

همین روزهاست که 4 ساله شوی

جشن تولدت را مثل همیشه بی سر و صدا می گیرم

اواسط اردیبهشت 4 سال پیش متولد شدی

در جهانی به کوچکی دل من

و من متولد شدم در جهانی هم اندازه دل تو

بدی همه این حرفها خاطرات تولد توست

خاطراتی که از دو روز بعد از تولدت شکل گرفت

تو دو روز زودتر از روز مقدس من و تو متولد شدی

اما تولد آن روز را همیشه دو روز جلوتر میگیرم

مثل همیشه بی سر و صدا

درست مثل تولد گرفتن تو

پنجره را باز می کنم

باد خنک اردیبهشت دوست داشتنی ام

تمام خاطرات دلنشین باد سحرهای تاریک و روشن اردیبهشت چهار سال پیش

درست دو روز بعد از تولدت

تمام عمر تو را آبستن بودم و تو مرا

آه از این تقدیر

آه

کاش به همین سادگی ها بود

کاش آنی بودی که

کاش رویای بودن هر دوی ما در هم

رویا نبود

کاش اردیبهشت هرگز خرداد نمیشد

مثل همان خرداد تلخ 4 سال پیش

میدانم

پر از ابهامم برای تو

می دانم

نیستم آنچه می خواستی

نشدم آنچه می خواهی

اما تو را به اردیبهشت های مقدست

خاطراتم را فراموش نکن

شمع خاطراتم را فوت میکنم

به آن دورها

راستی تولدمان مبارک

.

.

.

"ر.م"

|+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 4:6 بعد از ظهر |

این من به احترام تو، ما شود چه می شود...

اگر نگاه تو پیدا شود چه می شود

صدای ناب تو پیدا شود چه می شود

سرد است این باد سخت زمانه ، ای دریغ

عطر حضور تو اینجا شود چه میشود

در این حباب نقاب های رنگ رنگ

تصویر روی تو هویدا شود چه میشود

 اینجا شبم تکرار رویایی است دور

این شب به انتظار تو فردا شود چه می شود

در گذرگاهی چنین تاریک و تلخ

طعم نگاه تو معنا شود چه میشود  

چشمم به راه تمنای تو مانده است هنوز

تمام من اگر تمنا شود چه می شود

در این زمانه تقدیر های سرد

این من به احترام تو، ما شود چه می شود

                                                         "سپیده"

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 9:22 قبل از ظهر |

ندای عشـق تو دیـشـب در انـدرون دادند...

دیشب برگی از درخت معرفت حافظ بر شانه ام نشست :

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شـناس نئی جان من خـطا اینـجاست

ســرم بـــه دنـیـا و عـقـبــی فترو نـمی آیـد

تبارک الله ازین فتنه ها که در سر ماست

در اندرون مـن خســته دل ندانـم کـیـسـت

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مـرا به کار جـهان هـرگز الـتـفات نـبـود

رخ تو در نطر من چنین خوشش آراست

نــخـفته ام ز خیــالی که می پـزد دل من

خمار صـد شبه دارم شرابــخانه کجاست

چنین که صـومعه آلوده شـد ز خون دلم

گرم به باده بشوئید حق بدسـت شماست

از آن به دیـــر مغـانـم عزیز می دارند

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب

که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشـق تو دیـشـب در انـدرون دادند

فضای خانه حافظ هنوز پر ز صــداسـت

|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 ساعت 12:15 بعد از ظهر |