تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
قسمتی از دیالوگهای قشنگ فیلم شب های روشن :

 

همش حرف ، حرف ، حرفای خوب ، حرفای قشنگ و به درد نخور...

 

من از مردم همین شهرم ، همه آدمای این شهرم دوست دارم ، چون تقریباً هیچ کدومشون رو نمی شناسم ...

 

 از آدمای بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم اگه کسی بخواد این حرفا رو باور کنه ، باید بین خودش و مردم نرده بکشه ، من این حرفا رو باور کردم ...

اصلاً باور کردنی هست ؟ " توانا بود هر که دانا بود " ... واقعا ً؟

من با اینا غریبم ، با مجسمه آدما ، با آدمای مجسمه ...

اینجا نمی شه به کسی نزدیک شد ، آدما از دور دوست داشتنی ترن ...

شاید می ترسم ... اما اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن به همدیگه دروغ بگن ، بهتره تنهایی بشینن و به اون چیزایی فکر کنن که دوست دارن ...

.

.

.

روزا پیاده روی فایده نداره ، صدا و نور و شلوغی مزاحم خیال بافی آدما می شه ، باید صبر کرد تا شب بشه ...

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 10:36 بعد از ظهر |