تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
چند کلامی از دوست...
۱-ان مع العسر یسرا ....

به درستی که بعد از هر سختی آسانی است ...

۲- و یسرلی امری...

خدایا کار مرا بر من آسان گردان ...

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 7:36 بعد از ظهر |

حدیث پریشانی

شعری که این زیر می زارم نمی دونم کی دکلمش کرده و حتی نمی دونم شاعرش کیه ...بخونید - خالی از لطف نیست ...

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

این مثنوی حدیث پریشانی من است                 بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام                بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو ،غزلم شور و حال مرد            بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام                   با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد                   بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است            معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است       اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است           من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرف های غریبت رسیده ام                 فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام              بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق                       اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند                    روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند                      این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود                یوسف همیشه وصله نا جور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند                   منصور را هر آینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود               حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست            حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است           ما می رویم هر که بماند مخیر است

ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان                بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما می رویم مقصدمان نا مشخص است            هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم         اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم ماندن با درد فاجعه است               در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیری است رفته اند امیران قافله                     ما مانده ایم و غافل پیران قافله

اینجا اگرچه باب من و پای لنگ نیست             باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می رویم                     ما هم بدون باد به معراج می رویم

  

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 8:38 بعد از ظهر |

همه چی مثل یه خواب بود ...

همه چی مثل یه خواب بود . یه خواب قشنگ . یه خواب پر از تجربه های رنگارنگ و بزرگ . نمی تونم بگم این دو سال با تموم خوبی ها و بدی هاش گذشت چون هر چیزی که تو این دو سال اتفاق افتاد خوب بود ، اونقدر خوب که وقتی یادشون می کنم اشک دلتنگی تو چشمام جمع می شه ...

این دو سال درست مثل زندگی بود . دلم برای همه روزهای خوبمون تنگ شده روزهایی که مملو بود از آرزوها ی بزرگ ، مملو بود از آرمانهای بلند ، سرشار بود از مهر ، از دوستی ، از خوبی ، از خنده ، از عشق ، از تجربه و سرشار بود از زندگی ... خوبیهای این دو سال رو خوب می نامم و بدی هاش رو تجربه ...

گرچه حالا که از این دور ها نگاه بدی ها می کنم چندان به نظرم بد نمی یان بلکه خیلی هم به نظرم زیبا می یان ، چون همینها بودن که یه دنیا تجربه برام ساختن ، دلم برای همین خاطره های به ظاهر بد بیشتر از بقیه خاطره ها تنگ میشه ...

امروز رفتم  تو عمق خاطره هایی که منو غرق می کنن تو خودشون . غرق می شم تو این خاطره ها و از ذره ذره تو اونا غرق شدن لذت می برم . اونقدر تو دریای بزرگ و آبی این خاطره ها غرقم که چشمام هم نا خواسته خیس می شه و غریق این دریا ...

دانشگاه ، دلم برات تنگ می شه ، از این که دیگه نیستی تا پامو تو حیاط کوچیکت بزارم و با یه دنیای بزرگ از آرزو وارد دنیای کوچیک دو طبقه ی فرسوده تو بشم ... از این که دیگه نیستی تا مثل همون روز اول که واردت شدم دلم بگیره که خدایا اینجا کجاست من اومدم ؟ چقدر کوچیکه و چقدر دلگیر ... آره اینا رو هیچ وقت یادم نمی ره ... همه این طوری بودیم ، وارد دنیایی شده بویدم که تو رویایهامون یه شکل دیگه می دیدیمش اما همین دنیا ی کوچیک که موقع اومدن حتی نفسم نمی تونستیم توش بکشیم ،  حالا شده جایی که می تونیم توش پرواز کنیم ، اوج بگیریم ، و شده جایی که بدون اون نفس کشیدن برامون مشکله ...

دلم برات تنگ می شه ، از این که دیگه نیستی که ما توی کلاسای کوچیکت درس های بزرگ یاد هم بدیم .

از این که دیگه نیستی که روی نیمکت های سنگی تو حیاط بشینیم و گل بگیم وبخندیم و حواسمون به پنجره ی آقای عسگری باشه که یه موقع از اونجا نتونه  مچ کسی رو بگیره ... دلم برای همون گیر دادنای آقای عسگری هم تنک می شه ... عسگری که واسه دانشگاه ما هم آموزش بود ، هم حراست ، هم مراقب ؛ هم کارمند ، هم...

دلم برای کل کل کردنامون ، دلم برای به هم خندیدنامون ، دلم واسه ی با هم خندیدنامون ، برای با هم گریه کردنامون ، دلم برای دعواهامون ، قهر کردنامون ، واسه هم قیافه گرفتنامون ، نقشه کشیدنامون ، درس خوندن و نخوندنامون ، نشریه زدن و نزندنامون ، ربات ساختن و نساختنامون ، حرف زدن و حرف نزدنامون برای تقلب کردن ها مون ، اظهار نظرامون ، تو کتابخونه ی 2 متری درس خوندنامون ، تو همون کتابخونه دو متری شلوغ کردنامون ، اتحادمون ، جدایی ها مون ، آرزوهای بزرگ و کوچیکمون ، آشتی کردنامون ، دور شدن از بهترین دوستامون ، دلم برای همه ی اینا تنگ می شه ،...

دانشگاه ، دلم برای دیوار ها و صندلی های خط خطیت تنگ می شه ، دلم برای تک تک استادا ، برا ی عاشورلو که دنیای امید بودیم تو کلاساش ، برای ریاضی ای که هیچی ازش نفهمیدیم و ناپلونی پاسش کردیم ، برای میدانچی که چقدر سر کلاساش زیر زیرکی می خندیدیم بهش ، دلم برای طباخ که هنوزم مطمئن نیستم اسمش رو درست می گم یا نه و کلاسای ادبیاتش که انگار فقط مخصوص پسرا بود تنگ شده ، دلم برای میز جلو نشستنامون ، رقابت های خنده دارمون ، برای موهای آقای قادری ، برای افه های دخترونش ، دلم برای داد زندنای کریمی و قاطی شدن لهجه کردیش با لهجه زبان آمریکاییش ، دلم برای آزمایشگاه مدار و اون استاد بد اخلاقش ، دلم واسه کلاس چهار ، واسه کلاس دو ، نمی دونم ... دلم واسه آژنگ با همه شلختگی هاش ، دلم واسه سیار پور با همه ی سادگیهاش ، دلم واسه سایت کامپیوتر و قاچاقی تو یاهو رفتنامون ، دلم واسه تهذیبی واسه میرزایی ، حتی واسه اشتری ، دلم واسه قنبری با همه نظمش و صاف وایسادناش ، دلم واسه احمدی با همه خل و چل بازیاش و خندیدنای بی موقعش ، دلم برای همه اینا تنگ میشه و هنوز نرفته تنگ شده ...

دلم برای تک تک بچه های کلاس ، ازالهام و مریم و ندا و مانیا وحدیث و  ساناز و سمیه وفروغ  گرفته تا ...و خیلی های دیگه که تا همین اواخرم اسماشونو یاد نگرقتم ...دلم تنگ شده برای وقتی که ناهار دانشگاه بودیم و با هم می شستیم غذای دانشگاه رو تو به اصطلاح سلف 3 متریمون می خوردیم و من حرفای ناجور میزدم و تو هم مجبور می شدی غذاتو نخوری و با کتابات بیوفتی به جون من و بعدش کلی با هم بخندیم ...

دلم برای همه اینا تنگ میشه ، دلم واسه تیکه انداختنای وسط درس و استاد خسته نباشید گفتنا و آنتراک خواستنا  تنگ شده ، دلم برای با التماس ماژیک گرفتنامون و دلم برای با التماس نمره خواستنامون تنگ شده ، من دلم برای همه اینا تنگ شده ، دلم برای همه چیزایی که گفتم و نگفتم تنگ شده ....

دانشگاه دلم برات تنگ می شه ، ولی بهت قول می دم به تک تک خاطره هایی که تووجود تو برام رقم خورد وفادار بمونم ... من به خاطره هات وفادارمی مونم دانشگاه ...

 

                                                                    خداحافظ رفیق

                                                                         

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 10:1 قبل از ظهر |