تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
بدون عنوان
هيچ وقت آدم قانونمندي نبودم
البته نه هر قانوني گاهي واقعا به بعضي قوانين پايبند بودم
مثلا هرگز عادت نداشتم وقتي دارم براي خودم مينويسم تقويمي در اين بين وجود داشته باشه
يا اينکه بخوام بر اساس مناسبت ها پيش برم يا به خاطر فلان مناسبت بنويسم
من فقط براي دل  خودم نوشتم
هر وقت احساس کردم دلم نياز به درد و دل و صحبت کردن داره حرف زدم و نوشتم
يه فرصت کوتاه دو ماهه براي خود سازي پيدا کردم
خيلي وقت بود در مورد اينکه رو خودم کار کنم فکر کرده بودم
اما عملي شدنش يه کم حوصله و زمان مي خواست
اما حالا ديگه قطعا شروع کردم
مي خوام خودم رو بسازم
مي خوام خودم رو از اول بسازم
يه آدم جديد با روحياتي که خودش دوست داره درش وجود داشته باشه
اعتقاداتي که با تحقيق بهشون رسيده
مي خوام خوب باشم خوب به معناي واقعي به هر قیمتی
البته تا همين الانشم سعيم همين بوده
اما خيلي چيزا مانع شده سر راهم
و گاهي واقعا برام تشخيص مرز بين خوبي و بدي راحت نبوده
نمي دونم تا چه حد درک ميکنيد ؟
اما گاهي واقعا سخته که بتوني با اطمينان روي خوب بودن يا بد بودن يه چيزي  کاري حرفي يا حتي خوب و بد بودن يه انسان قضاوت کني
خودم بارها به اين جواب رسيدم که اين خوبي ها و بدي ها نسبيه
ممکنه از نظر من يه کاري خوب باشه واز نظر ديگري بد
اما من دنبال اين ميگردم که چي از نظر خدا خوبه
ولي خود اين مساله هم چندين جنبه داره
"هزار نکته باريکتر زمو اينجاست              نه هر که سر بتراشد قلندري داند   "
اگه بخوايم به همه ي مسائل يه جانبه نگاه کنيم
بدون در نظر گرفتن جوانب فرعي قضايا
خيلي راحت مي تونيم خوب باشيم وخيلي راحت هم ميتونيم بد بشيم
اما بحث اينجاست که موضوع به اين سادگي ها هم نيست
مسائلي که روزانه در اطراف ما پيش مي ياد
يه جورايي چند جنبه ايه
يعني صرفا يک جنبه نداره که خيلي راحت بشه توش مرز بين خوبي و بدي رو تشخيص داد
نمي دونم منظورم رو تا چه حدي مي تونم بيان کنم
اما فکر ميکنم با يه مثال بهتر بشه گفت
مثلا ممکنه از من از طريق مطالعه يا مثلا تجربه به اين نتيجه رسيده باشم که
سازش با مردم يک نوع روش خوب زندگي کردنه و اين که  بايد به يه نحوي با شخصيت هاي مختلف ساخت و کنار اومد
اما آيا اين مساله هميشه ميتونه مصداق داشته باشه؟
آيا هميشه در برابر همه مي شه کوتاه اومد؟
و آيا مي شه با همه ي  آدم ها صادقانه رفتار کرد؟
و مثلا وقتي اسلام از يک طرف از من دختر مسلمون مي خواد که  در برخورد با نامحرم مواظب رفتارم باشم
و از طرف ديگه از من مي خواد که حد الامکان کسي رو از خودم نرنجونم
آيا اين دليل بر اينه که من ميتونم به خاطر اين که کسي رو نرنجونم هر نوع برخوردي رو که من طلب کنن انجام بدم؟
نه معلومه که نه...پس اونوقت تکليف چيزاي ديگه اي که خدا ازم خواسته چي ميشه؟
اينجاست که من به اين نتيجه مي رسم که ارتباط بر قرار کردن بين چيزايي که عرف و شرع و فرهنگ و مردم جامعه ام ازم  مي خوان چقدر مشکله
و چقدر هنرمنده انساني که بتونه بين اين مسائل مختلف که به اجبار و گاهي با اختياربهش رسيده ارتباط برقرار کنه
تمام سعي من اينه که اون چيزي باشم که دنياي اطرافم  که توش قرار دارم و قبولش هم دارم ازم خواسته
من سعيم رو ميکنم
از خدا هم مي خوام همه ي ما رو کمک کنه که اون کسي باشيم و بشيم که اون ازمون خواسته


دعام کنید. 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه سی و یکم تیر 1385 ساعت 6:9 بعد از ظهر |

آخرین یادداشتهای من

روبروی آیینه می نشانیم و ازمن

می خواهی در خود خیره شوم

من اما مفهوم حرفاهایت را نمی فهمم

اصرار داری که به چشمهای خودم زل بزنم

خیره میشوم

چیزی نمی بینم

سیاهی محض با سفیدی محض درون حفره ی چشمانم پنهان است

اما چیز دیگری نمیبینم

کلافه می پرسم

:

خوب ؟

دوباره اصرار میکنی که دقیق شوم

بیشتر نگاه می کنم

اما چیز دیگری نیست

همین است

سیاهی ها و سپیدی ها پنهان شده در حفره ای و پرده ای که گاهی روی این سیاهی ها و سپیدی ها چشم می بندد

کلافه تر می شوم

تا آماده ی سوال می شوم

میان صدای صاف کرده ام  می پری و با آرامش همیشگی ات

به نور چشمانم اشاره میکنی

چشمانم را ریز میکنم

میروم به عمق نور

وای خدای من!

این منم

آنجا

میان آن همه سیاهی

چقدر کوچک شده ام

چقدر ریز شده ام در دریچه ی چشمانم

بی خبر از سپیدی اطراف سیاهی ها غرق در تاریکی ام

این منم که مبهوت با چشمانی باز به جایی خیره شده ام

نمی دانم به کجا

شاید به همان آدمکی که در چشمانم میبینم

و او هم شاید به همان آدمکی که در چشم هایش میبیند

و آدمک ها هم شاید به آدمکهایی که...

به یاد سوالهایم می افتم که:

 چرا این قدر اطرافم تاریک است

؟

و چرا این قدر همه جا سیاه است؟

اشک پرده ی چشمانم میشود

و

این بار خیره به آدمک درون چشمان تو

میگویم

ممنون رفیق

جواب سوالم را بهتر از این نمی توانستم بگیرم

 

(سپیده) 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 9:8 قبل از ظهر |

تکرار...(سلام دوباره موقع امتحانا ذوق شعرم گل کرد )

تکرار

تکرار

امروز تکرار دیروز و فردا تکرار امروز

آسمانی که هر روز بالای سرم تکرار می شود

و زمینی که زیر پایم می غلتد و مرا به جلو می راند

سنگفرش های خیابان را از بر شده ام

و ستاره های آسمان را

من درسم را از بر شده ام

آدم ها را از حقظم

صورت های زشت و زیبا فرقی ندارد

همه را می دانم

من درسم را از بر شده ام

به خوابها اعتماد می کنم

به سرابها

و به نقاب ها

نقاب های رنگارنگ

نقاب های معتمد

در میان آن نقاب ها  نگاه هایی می درخشند

راستی یادت نرود به نکته سنجی ام مثبت بدهی

آموخته ام باید اعتماد کنم

حتی زمانی که تشنه ی آبم

و کوزه ام را سنگ می زنند

من آموخته ام آری

من شاگرد اول کلاس توام

آری من شاگرد اول کلاس اعتمادم

درسم را از بر کرده ام

مهم نیست که سخت بگذرد روزگار بر من

جایزه خواهم گرقت

تیر تهمت ها یتان برایم مهم نیست

وقتی میان شما ریا عزیزتر از صداقت است

بر خود می بالم که در میانتان عزیز نباشم

وقتی که سادگی را رنگ میکنید و می فروشید

بر سیاه و سپید بودنم شکر میکنم

آری بخندید

زمان، زمان خنده ی شماست

شادم که چشمانم می گرید در میانتان

من شاگرد اول کلاس اعتمادم

در میا ن شما عزیز بودنم هرگز مهم نبوده و نیست

چه بستایینم و چه سرزنش

برایم مهم نیست

پیش استاد ازل عزیز باشم  و این کافی است.

 

(سپیده)

۴/۱۷

  

|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 10:26 قبل از ظهر |