تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
...
حرفی برای گفتن نیست .باز هم سه نقطه تا بی نهایت...

سکوت و سکوت

آروزی سالی سرشار از خیر براتون دارم.

اینکه خیر و بدون خوشی آوردم شاید علتش اینه که گاهی خیلی ار ناخوشی ها به خیر ما هستند و ما

 بی خبر...

همتونو دوست دارم.

حلالم کنید.

برای همیشه خدا نگهدار

"سطر بعدی مثل مثل خداحافظی سخت است..."

 
"شروع می شود اين زندگی از آن مصرع

که قهر می کنی از من و می شوم تنها

 و باد دو شاخه ميخک دوباره مي آيی

 به سمت مرد غزل گو سپيده ی فردا"

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 ساعت 9:51 قبل از ظهر |

از سخنان گرانبهای امام علی (ع).

اى دنيا، از من فاصله بگير، كه مهارت را بر گردنت انداختم، از چنگالت.


بيرون جَستم، از دامهايت فرار كردم، و از رفتن در لغزشگاههايت دورى گزيدم.

كجايند گذشتگانى كه به بازيهايت آنان را فريفتى؟! كجايند ملّتهايى كه با زر و زيورت آنان را

مغرور نمودى؟! اينك اينان گروگانهاى قبور، و فرورفته در لابلاى لحدهايند. به خدا قسم اى

دنيا اگر موجودى قابيل ديدن، و جسمى سزاوار لمس بودى، حدود خدا را بر تو جارى مى ساختم در


رابطه بابندگانى كه به آرزوها فريبشان دادى، و ملتهايى كه در پرتگاههاى هلاكت انداختى، وپادشاهانى.


كه تسليم نابودى كردى و به سرچشمه هاى بلا واردنمودى، به جايى كه در ورود و خروجش امنيت نباشد.


هيهات! هر كس گام در لغزشگاه هايت نهد بلغزد، و هركه سوار آبهاى متراكمت گردد غرق شود،

و آن كه از دامهاى تو به يك سو رود موفق گردد، و كسى كه از فتنه هاى تو سالم است باكى ندارد كه گرفتار
،
تنگى زندگى باشد، و دنيا نزد او مانند روزى است كه لحظه پايانش فرا رسيده. از من دور شو،.


به خدا قسم رام تو نشوم تا مرا به خوارى نشانى، و عنان به دستت نگذارم تا هر كجا خواهى ببرى.

قسم به خداوند، قسمى كه فقط اراده حق را از آن استثنا مى كنم، آنچنان نفس خويش را به

رياضت وادارم كه به يك قرص نان زمانى كه براى خوردن يابد شاد شود، و به جاى خورش

به نمك قناعت كند، و كاسه چشمم را در گريه هاى شب و روز قرار دهم تا چون چشمه اى كه آبش فرو رفته

اشكى در آن نماند. آيا به همان گونه كه حيوان چرنده شكمش را با چريدن پر كند و بخوابد،

و رمه گوسپند كه از علف سير مى شود و به جانب خوابگاهش مى رود، على هم از توشه خود

بخورد و بخوابد؟! چشمش روشن كه پس از ساليانى دراز به چهارپايانِ


رها شده، و گوسپندان چرنده اقتدا كند!
،
خوشا به حال كسى كه واجبات پروردگارش را به جا آورده، و مشكلات را تحمل نموده،

و در شب از خواب خوش دورى كرده، تا وقتى كه خواب بر او چيره شود


زمين را فرش خود گرفته، و دست را بالش زير سر كند، در ميان جمعيتى كه ترس از قيامت ديده هايشان


را بيدار گذاشته، و پهلوهاشان از بستر استراحت جدا شده، و لبهاشان به ذكر پروردگارشان

آهسته و آرام گوياست، و گناهانشان به كثرت استغفار از بين رفته، «اينان


حـزب خـدايند، و بدانيد كه حـزب خـدا رستگارانند».

|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 ساعت 1:44 بعد از ظهر |

آخرین یادداشتهای من

هر از چند گاهی می نشستم پای سیستم و براتون می نوشتم .درست نمی دونم از کی ؟

اما آرشیو وبلاگ نشون می ده که حدودا از آذر ماه ... دلتنگی هامو دلبستگی هامو دل نوشته هامو و گاهی دلگیر شدن هامو ...توی این چهار دیواری سبز رنگ که توی اتاق من یه قاب آبی رنگ داره جاشون می دادم و...

اما امروز برای چیز دیگه ای می نویسم.تا قبل از اینکه وبلاگ بنویسم این حرفها رو واسه خودم تو ورق های سفید دفترام مینوشتم.اما بعدش وبلاگ رو جانشین اونها کردم و امروز دوباره همون دفتر ها رو ترجیح می دم.

شاید یه روز که خیلی هم دور نیست کتابشون کردم، اما حالا تا بعد خدا بزرگه...

کلی حرف واسه گفتن داشتم و دارم . خیلی ها رو به خاطر مصلحت نوشتم و خیلی ها رو هم به خاطر مصلحت ننوشتم. اما نه، من خیلی کم به مصلحت فکر می کنم خیلی کم.

اوایل که می نوشتم فکر می کردم تو وبلاگ خیلی چیزها رو که تو جامعه علنا نمی تونم بگم  جا بدم اما یه کم که گذشت دیدم نه...

گاهی با خودم فکر می کنم ای کاش می تونستم یه گوشه از این دنیا از ارزشهایی حرف بزنم که داره پایمال می شه .با خودم می گم ای کاش می شد با همه راحت تر حرف زد و ای کاش می شد به همه یادآوری کرد که به دلشون رجوع کنند. به انسانیت و انسان بودنشون .

دلم می خواست روی یه بلندی وایسم پشت سر هم داد بزنم شما انسانید انسان شاید یادتون رفته باشه...

بارها به این کلمه فکر کردم "انسان"،"انسانیت" و...

همیشه بهش فکر می کنم وقتی آدم های جور وا جور رو که از کنار هم بیتفاوت رد می شن رو می بینم  وقتی چشمای بینایی که در اوج بینایی نا بینان رو می بینم به این واژه فکر می کنم. وقتی صدای کمک خواستن یه عده رو می شنوم و در مقابل گوش های شنوایی رو می بینم که هرگز این صدا ها رو نمیشنون و یا شاید هم نمی خوان بشنون و ببینند.

آره ، من بارها به این واژه فکر کردم . واژه هایی که ناب شدن و کم یاب ، واژه هایی که شاید اصلا گم شده باشند.(انسان ،آن حقیقت در حال گم شدن)

و این منم اینجا این گوشه ی جهان ، غرب و شرق نداره من همیشه به این معتقد بودم . زمین یه کره است اگه بچرخه غربش تو شرقشه و شرقش تو غربش ... اینها مهم نیست .من اینجا هستم و مهم اینه که من، هستم.اینجا ایرانه، ایران و اون طوری که من می دونم با یه جمعیت شصت میلیونی  شاید هم بیشتر...

بله این منم ، دختری که از عمق شب حرف می زنه از عمق تاریکی ... نمیدونم شاید زیادی تند میرم اما اکثر کسانی رو که این روزها میبینیم و باهاشون سرو کار داریم یه جورایی از معنویات  فاصله گرفتن و فراموش کردن که دیر یا زود باید هر چیزی رو که واسه بدست آوردنش تلاش می کنند بگذارند و برند.

شصت میلیون انسان ! دورم هستند ، انسان...؟!

و من توی این جمعیت عظیم تنهام ...و البته رها.

 بارها از تنهاییم حرف زدم خیلی از شماها شاید مفهوم تنهایی من رو همون مفهوم ظاهری تصور کردین .

نه هیچ وقت تصور نکنید من با این شرایط موجود از تنهاییم نا راضیم ،نه...

آدم های زیادی روز و شب میبینم، باهاشون حرف می زنم،باهاشون میخندم ،باهاشون گریه می کنم ...

اما من توی این جمعیت شصت میلیونی دنبال یه واژه ی نایابم... اونقدر نایاب که با گذشت بیست سال از زندگیم هنوز پیداش نکردم .

واژه ای ناب و نایاب ...انسانیت.

                                                                                    ۸۴/۱۲/۲۲

                      .

                   .

                   .

...

گه گاهی یه برقی از یه سمتی یه نشون از این واژه ی ناب به من داده اما بعد از کلی جستجو دیدم در مقابل این همه آدم این نور واقعآ کوچیکه، کوچیک...

 

"   سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

                      سر ها در گریبان است

                          کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

                                                                     نگه جز پیش پا را دید نتواند

                                                                                           که ره تاریک و لغزان است."

با تولد هر کودک غم عظیمی دلم را پر می کند . احساسی که شاید شما نیز بارها تجربه کرده باشید.

یک کودک ، یک انسان مظلوم و پاک ، پاک ...اما یک سال نه چند سال بعد تنهایی ، اضطراب ، دلهره و کوشش برای زندگی ، در جدالی که هیچ قانونی ندارد . در شرقستان یا غربستانی که هیچ جایش پاک نیست.

با همدمانی که هیچ از تنهایی اش نمی کاهند و نیز از تشنگی اش و عطشش ... فقط می کاهند و می کاهند از پاکی اش ، از عشقش ،از صداقتش ، از باورش ، از ... از انسانیتش.

 

 

"نفس کز گرمگاه سینه می آید برون

ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کین است

پس دیگر چه داری چشم

ز دست دوستان دور یا نزدیک...."

                                              آخرین یادداشت های من

                                           (سپیده)

۸۴/۱۲/۲۴

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت 10:47 قبل از ظهر |

باز هم از نهج البلاغه.

اگر کوه ها از جای کنده شوند تو ثابت و استوار باش.

 

دندان ها را به هم بفشار کاسه ی سرت را به خدا عاریت ده

 

پای بر زمین میخکوب کن به صفوف پایانی لشکر دشمن بنگر

 

از فراوانی دشمن چشم بپوش و بدان که پیروزی نهایی از سوی خدای سبحان است.
|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه نوزدهم اسفند 1384 ساعت 11:7 بعد از ظهر |

به نام يگانه هميشه تواناي مهربان

چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك ( المپيك معلولين ) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.

همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود.

ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد.

هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.

يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده .

سپس هر 9نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند.

در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند.

برگرفته از وبلاگ سیب و حوا

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 4:50 بعد از ظهر |