تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
همه چیز روزی تمام می شود.

خدای من تو که نور شب و روز دنیای منی

و هر شب و روز آغوشت را به رویم می گشایی

امشب آغوشت باز تر از هر شبی پذ یرایم بود.

آنجا که تویی دیگر ...

********************************************

همه چیز در این دنیا رفتنی است

تنها او می ماند تنها او

دوستی ها روزی تمام می شوند دشمنی ها هم

روزی فراموش خواهی کرد کسانی را که دوستشان داشته ای

و حتی کسانی که دشمنشان پنداشته ای

تمام کسانی که سلام کرده اند روزی خداحافظی خواهند کرد

موقعیت های اجتماعی که به دست می آوری روزی از دست خواهی داد

تو می روی و انسانهای دیگری می آیند.

روزی فراموش خواهی کرد چهره ای را که به دیدن هر روزه اش عادت کرده ای

همه چیز رفتنی است

تمام چیز هایی که به آنها دل بسته ای روزی تو را ترک خواهند کرد

این رسم دنیاست

فرق نمیکند به شی دل بسته باشی یا به یک موجود زنده

همگی روزی تو را ترک خواهند نمود. دیر یا زود...

تو هم روزی تمام می شوی

کم کم ... ذره به ذره

 طوری که در مسیر زندگیت ممکن است هرگز متوجه تمام شدنت نشوی

ذره ذره تمام شدنت

امروز ممکن است فلان موفقیت رابدست آوری

و بی خبر ازاین که هرگز موفقیت پایداری نیست

شادی و به خود می بالی

اما بدان این راهم روزی از یاد خواهی برد

چه شکست چه پیروزی

و من وتو و همه ما وهمه چیزو همه جا روزی ازبین خواهیم رفت

همه چیز رفتنی است.

تنها خداست که با ما تا انتها می ماند.

                                           (سپیده)

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه سی ام دی 1384 ساعت 1:43 بعد از ظهر |

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 9:14 قبل از ظهر |

زمستان
میخواستم  تو فاصله امتحا نات چیزی تو وبلاگ ننویسم اما نمی دونم چرا نطق شعرم درست موقع امتحانا گل می کنه دیشب درست لحظه ای که پای دلفی نشسته بودم یه لحظه واسه استراحت بیرونو نگاه کردم. یاد شعر زمستان از اخوان افتادم.اما با خودم چیزای دیگه زمزمه کردم. می دونم خوب نیست اما شما مثل یه متن ادبی بخونیدش نه یه شعر... 

زمستان است

برفی بارانی بادی نیست فقط زمستان است  ومن به خود می لرزم با همه گرمیه اطرافم بخاری را که تا ته زیاد می کنم هر چه تا شب جمع کرده ام آب می شود.زمستان پارسال را یادم هست؟برف بود باران بود باد هم ومن باهمه سردیه هوا هیچ سرمایی حس نمی کردم.نمیدانم ِآیا یک سال برای این همه تغییرکافی است؟

تغییراتی که خواسته و نا خواسته در من ایجاد شد و از من دربرابر این همه سرماو سنگدلی چیزی همچون خود  ساخت.در این بی برفی بی بارانی و... شاید درست در این لحظه که شما احساس گرمازدگی میکنید پاهایم خسته و زخمیست و هجوم سایه های طوسی رنگ و سنگین برسر منه تنهای بی آشیان و ...و   و  دلی سرد

که فکر می کنم اگر اوضاع به همین منوال پیش رود یخ بزند و شاید هم قندیل . چه می گویم؟ نمیدانم؟هوا سرد است به خود میلرزم ازهجوم سایه های بالای سرم و سایه هایی که انتظارم را میکشند.تو را به خدا قسم تودیگر سایه ات را از سرم بردار . من نور می خواهم.

 

                                                                                                    (سپیده)

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 8:44 قبل از ظهر |

   نگاهم را که بد ميچرخانم به خنده ات

 

 

   سکوتم رگ به رگ می شود!

|+|

آخرین یادداشت ها

دیروز مصائب مسیح را نگاه می کردم مسیح به پیروانش می گفت :" دوستان و دشمنان خود را دوست بدارید در هر حالی و اگر بدترین جفا را به شما داشتند.انها را دوست بدارید. به پیروانش می گفت کمترین چیزی که میتوانم به شما هدیه دهم جانم است... تا ته فیلم که نگاه کردم دیدم خود حضرت مسیح هم تا لحظه آخر به حرفاش پایبنده و حتی تا جایی که لحظه آخر بالای صلیب خطاب به خدا میگه:"خدایا آنها نمیدانند خدایا آنها را ببخش ..." درست لحظه ای که دستش رو با میخ به صلیب می کوبند دعاشون می کنه و از خدا می خواد که اونها رو ببخشه ...

دیشب به این فکر کردم که چرا گاهی به خودم اجازه می دم اینقدر بی رحم باشم. از خودم خجالت کشیدم .

پیش خودم فکر که می کنم می بینم من هر چقدر هم برای شخصیت خودم اهمیت قائل باشم و هر چقدر هم یک انسان بزرگ باشه بزرگی و عظمتش که به یه پیامبر نمی رسه و هر چقدر هم من از اطرافیانم بی رحمی دیده باشم که به بی رحمی هایی که حضرت مسیح از دوست ها و دشمناش دید نمی رسه

پس من چطور می تونم به خودم اجازه بدم تا این حد سنگدل باشم. خوب که فکر کردم جمله های حضرت مسیح رو پیش خودم تکرار کردم دیدم چنان نیرویی بهم میده که تا خودتون این جمله هارو تکرار نکنید و با تمام وجودتون قبولش نداشته باشید متوجه نمی شید چی میگم بهتون.

 توصیه می کنم اگه فیلمش رو ندیدید حتما ببینید اگه هم خیلی سطحی دیدید این بار عمیق نگاش کنید. روی من که خیلی تاثیر گذاشت امیدوارم در مورد شما هم همینطور باشه...

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 8:47 قبل از ظهر |