تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
...
همیشه باید حرفی برای گفتن باشد . و اگر نبود حرفی برای شنیدن و اگر این هر دو نبودند سکوتی مبهم و اگر سکوت نبود صدای رادیوی ماشینی یا مثلا بوق ماشین بقلی و اگر نبود صدای آب توی سماوری٬ تیک تاک ساعتی  و اگر نبود صدای سرفه ای٬ آهی و اگر نبود صدای جیرجیرکی ٬ کلاغی ٬ گنجشکی و اگر نبود صدای شبی ٬ سکوتی ٬نگاهی ٬ چشمی ٬ لبخندی ٬ بغضی٬ و  صدای چکیدن اشکی ...

حرفی برای گفتن نیست...

باز هم سه نقطه تا بی نهایت...

-------------------------------

تا حالا صدای سکوت رو شنیدی؟ بزار شب بشه ٬هیچی نگو ٬ صداش می آد ... گوش کن...

...

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 12:0 بعد از ظهر |

اشک...
من شهر کوچک بارانی ام را دوست دارم.

 دل کندن از اینجا، همانقدر سخت است که دل بریدن از "تو"ی نوشته ها و "تو"ی زندگیم.

می خواستم بنویسم "برای برگشتن دیر است"، اما بعد از باران زیبای امروز دل دل کردنها و قدم زدن توی حیاط با صفای خانه مادربزرگ و بعد توی خیابان و  باریدن همزمان چشمانم با باران، توی تاریکی کوچه مان ٬ توی  آن مسیر کوتاه از  سر کوچه تا منزل، دلیل تمام توی فکر رفتن ها و سوت و کور شدنی های روز فطرم  در شب عید فطر برایم تعبیر شد. آرام شدم به اندازه همه ی غصه ای که تمام امروز گلویم را می فشرد.

خدایا شکرت به خاطر آفرینش اشک . شکرت به خاطر آفربنش اشک و شکرت به خاطر آفرینش اشک  !

می نویسم در ستایش اشکی که چون هوا ، نعمتی است نادیده گرفته شده .

 می نویسم در ستایش اشکی که چون می چکد انگار تمام غصه ی دل آدم ها را با خودش می اندازد روی دوش گونه ها ، و گونه های صبور و مهربان همه این غصه ها را  با نوازش شاعرانه ای به سوی زمین هدایت می کنند.

الله من، خدای بزرگی های انکار نشدنی ، شکرت که آدم های حسود را آفریدی کسانی که بدجوری عجیب و غریبند  چرا که با وجود این همه انکار وجود تو در رفتارشان در نهایت ما را به تو ختم میکنند، کسانی که امروز مرا تا حد جنون کشاندند اما باعث شدند که تو را صدا بزنم .

 از حسادت بیزارم . غرور از دید خیلی ها شاید واژه ی زیبایی نباشد ، اما برای من ستودنی است . شاید تنها به این دلیل که ایمان دارم که آدم مغرور حسود نیست. غرور گاهی آدمها را کوچک می کند و گه گاهی بزرگ ، اما حسادت آدم ها را همیشه زیادی کوچک می کند و  آدم حسود گاهی دوست دارد ادای آدمهای  مغرور را در آورد اما در نهایت یک جای کارش می لنگد. غرور گرچه گاهی واژه ی منفوری است اما جلوی خیلی از اشتباهات آدمها را می گیرد.

بگذریم ٬ واژه ی بزرگی چون اشک را، قاطی واژه های کوچک جنگجو نمی کنم .

اشک ، اشک ، اشک ... توصیفی زیباتر از نامش برایش نیست . اشک ...

تا جایی که یادم هست همیشه، بین ریختن اشکم و آرام شدن سریع روحم فاصله ای ندیده ام . گریه انگار فاصله ی دور و دراز و نرفتنی بین روح و جسم را به آسانی طی می کند . به آسانی  یک پلک زدن ، چشم بستن ، لب گزیدن ، رنگ پریدن ، ... دل، شکستن ...

آه ! چقدر آه می کشم امروز من ! از درد چنگال واژه های فرو رفته در استخوانم . می خواستم دیگر اینجا ننویسم . اما به تجربه در خواستن های حسرت بار  پیشینم دریافتم که "هر خواستنی توانستن نیست ". چرا که اوضاع هرگز آنطور که ما می خواهیم و نه آدمها هرگز آنطوری که ما توقع داریم . نا امیدم امروز از خودم و خیلی ها هم نا امید از من ...

کلامی بهتر از شکر به نشانه ی بی پناهی و تنهایی بی حد و حصرم به درگاهت نمی یابم . تا چشم می دوزم به آسمان ابریت تا صدایت کنم ، تا نگاهت کنم ؛ قطره ای گونه ام را تر می کند و نمی دانم چرا دلم می لرزد؟ آه ! آه !آه ! هزار بار آه ! دلم گرفته نگاهم نمی کنی؟ اشکم را نمی بینی ؟ دلت نمی سوزد به حال این همه بی تویی ام ؟ ماه میهمانی ات تمام شد . نبودی ام ، نبودی ام! ندیدمت امسال ! ندیدمت ! اشک نمی گذارد ببینمت ؟  اشک؟ نه ،تقصیر اشک نیست . تقصیر دلم است. تقصیر این مشغولیت های بیگانه با تو . دلم برایت تنگ بود ، برای همین برگشنم توی تنهایی ام تا حداقل این غروب عید را با تو شریک باشم. کاش می شد رفت یک جای دور دور ، جایی که هیچکس جز تو نباشد . من باشم و دغدغه نگاه تو ، تو باشی ومهربانیت ، تو باشی و بخششت ، تو باشی و دست های یخ زده ی من که به دامانت چنگ میزند و گرم می شود. آخ ! که دلم برایت تنگ شده بود . یک دل سیر می خواهم تو را نفس بکشم .

تنهایم نگذار ! که با هر آنکس جز تو ، توی این زمین برهوت تنهایم ! خودت و اشک را هرگز از من نگیر . مرا جز تو به کسی نیاز نیست و با تمام خود خواهی ام از تو می خواهم که  نیاز دیگران به هر آنکس جز خودت را از بین ببر خدا  ...

آمین یا رب العالمین

"سپیده ی تو "

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 10:0 بعد از ظهر |

چشمان سیاه
دیشب بغض چند ساله ی دلم ترکید . بغضی که چند سال است پشت نگاه تو توی دلم جمع شده است و اجازه ی درآمدن صدایم را نمی دهد. توی آن شب سیاه دوست داشتنی ٬پشت آن پیراهن سیاه آرام بخش ٬ پشت آن دو جفت چشم سیاه در آن لحظه ی مملو از نور و تاریکی چه بود که مرا آنطور ویران کرد ؟ که دلم گریخت و دستانم یخ کرد؟ که دنیا دور سرم چرخید و فقط یک بغض همیشگی را تا خود خواب ٬ تا خود سحر ! فرو خوردم .  دنیای عجیبی است ٬ وقتی نمی خواهی دلی بشکنی ٬ درست همان وقت است که هزار دل به خاطر نشکستن یک دل خواهی شکست. چقدر سخت است با خودت هم صادق نباشی که مبادا دنیا انطوری بچرخد که دلت می خواهد. چقدر سخت است که ادای آدم های خوشبخت و راضی را درآورم . آخ که چقدر خستگی و غم آن چشم ها را دوست دارم ٬ آخ که چقدر گریستم دیشب٬ آنقدر آرام که هیچ کس جز خدا صدای جاری شدن اشک هایم را نشنید.  دیدمش ٬ به شتاب لحظه ای ٬ نفسی ٬ چشم بر هم زدنی ٬ دنیا دور سر چرخیدنی ُ ... دیدمش ولی چه دور  دیدمش ولی چه دیر...

چرا به یقین نمی رسم ؟ چرا پر از شکم ؟ چرا این همه سرم درد می کند امروز ؟ چرا بابا این همه راست می گوید ؟ تابلوی هوای بارانی را دارم تمام می کنم ٬ قول داده بودم به خودم قبل از تمام شدنش باید آن علامت سوال توی تابلو را به پاسخی پر از یقین تبدیل کنم . خدا می داند چقدر با قلم مو به سمتش نشانه رفتم که امشب تکلیفش را روشن می کنم و نقاشی اش می کنم اما امروز که داشتم بدون نگاه به رنگ روی قلم مو  قامتش که پشت به من بود را نشانه  می رفتم ٬ دیدم که پیراهنش را سیاه کشیده ام ٬ اما اویی که با پالتوی رنگ روشن کنارش قدم می زند را نمیشناختم . کاش می شد آن طرف تابلو را ٬ زیر آن چتر را ٬ می دیدم . آن دو چشم سیاه غمگین و خسته و دوست داشتنی  را می دیدم که چقدر در کنار آن لباس روشنِ ناشناس خوشبخت است . ای کاش  چشمان آن ناشناس را می دیدم که آیا شباهتی به من دارد یا نه ؟

رنگ قالب تابلوی بارانی ام سیاه شده است. این سیاهی آرامبخش زمان می برد تا خشک شود  ٬ که رویش را با رنگی تحمیلی ناچارا بپوشانم که مبادا کسی بویی از رنگ چشمانت ببرد.

پشت و پناه چشمانی که جز غم و غرور و سیاهی از او نمیدانم و او جز بی رحمی از من خدا باشد. به خدا می سپارمت ...

"سپیده"

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 11:1 قبل از ظهر |

آدم ها عوض می شوند یا ایده آل ها ؟

راجع به این جمله بسیار فکر کردم . مدتها پیش توی دفتری که نمی دانم کجاست مطلبی در این باره نوشته بودم. به خاطر میزان اهمیت این موضوع نصمیم گرفتم دوباره و دوباره راجع به آن فکر کنم و حتی دوباره بنویسم . حقیقتش شرایط کنونی ام با زمانی که آن نوشته را می نوشتم از زمین تا آسمان متفاوت است و البته شرایط جدیدم با موضوع سازگار تر.

همه ما ایده آل هایی در ذهن داریم ، آرزوهای کوچک و آرمانهای بزرگ ( که تفاوت آرمان و آرزو در همین است). ایده آل ها و آرزوها و آرمانهایی که هدف زندگی مارا معین می کنند و در عین حال مسیر زندگیمان را روشن . چون با در ذهن داشتن آنهاست که می دانیم کدام مسیر ما را به هدف آرمانیمان نزدیک تر می کند . بسیاری از ما زندگی را خیلی متعالی تر از آنچه هست می بینیم ، من قضاوت نمی کنم که اشتباه می کنیم یا درست پیش می رویم . اما واقعیت زندگی هرگز آنطوری که ما می خواهیم و آرزومندیم پیش نمی رود . منکر نمیشوم معدود انسانهای کم توقع و قانعی هم هستند  خیلی راحت تر از سایرین با این مساله کنار می آیند . که مثلا فلان موقعیت شغلی نشد ، همین شغل ساده و کم درآمد مگر چه عیبی دارد ؟ یا  مورد های مشابه ...

اما انسان به حکم انسان بودنش زیاده خواه است و ناراضی ، همیشه در جستجوی جایی بهتر از آنجا که هست، راهی بهتر از اینجا که می رود و شرایطی که راضی ترش کند . اما به حکم زیاده خواهی اش هرگز راضی نیست .

به نظر من آدم ها روی زمین دنبال آن ماورایی هستند که موطن اصلی آنهاست . بهشتی که هیچ نقصی و هیچ کمبودی در آن دیده نمیشد. به همین خاطر است که ما همیشه متعالی ترین و آرمانی ترین تفکر ممکن را راجع به پله های بعدی زندگیمان در ذهن می پرورانیم که شاید گام بعدی که بر می دارم مرا به آن مطلوب همیشه ذهنم برساند. اما خیلی از ما به راستی نمی دانیم خوشبختی چیست و به واقع از زندگی چه می خواهیم ؟.  بعضی ها به آرزوهایشان نمی رسند و همیشه این دغدغه را در ذهن دارند که اگر به آن آرزو دست می یافتند دیگر هیچ چیزی از زندگی طلب نمی کردند ، اما این بزرگترین اشتباه ماست چرا که خیلی ها را دیده ایم که با وجود بهترین شکل رسیدن به مطلوب و آرزوهایشان همچنان ناراضی و سرخورده اند . علت این مساله این است که ما آن بهشت بی عیب و نقص را هرگز در روی زمین نخواهیم یافت .

اگر چه توجه به این نکته ظریف هم جالب است که پدر و مادر ما انسانها در همان بهشت هم زیاده خواه و ناراضی بودند و طالب آنچه که از آن منع شده بودند ویا به بیان بهتر طالب آنچه دست نیافتنی می نمود.

من با دقت و پرس و جوی و نگاهی به این مساله در زندگی اطرافیانم و حتی خودم کردم به نتایجی رسیدم که برایتان می گویم :

-         ما آدمها آرزومند پرورش می یابیم . از همان بدو تولد ، از همان زمان که برایمان اسم انتخاب می کنند ، برایمان آرزوهایی در سر دارند . بزرگتر که میشویم ، دنیا را که میبینیم ، پر می شویم از آرزوهای ریز و درشت . اگر لیست آروزهای سال به سال از کودکی تا جوانی و بزرگسالیمان را در بیاوریم سیر صعودی عجیب و باور نکردنی را شاهد خواهیم بود که فقط و فقط حاصل رسیدن به قسمتی از آرزوهای گذشته ی این نمودار صعودی است . مثل پلکانی که تا بی نهایت ادامه دارد و هر پله ای که جلو میروی پله های جدید تری را میبینی و آرزومند رسیدن به آنها میشوی. قطعا نمی توان گفت ایده آل هایی که افراد ساخته اند و با بالا گرفتن سرشان به آنها نگاه میکنند همان است که هدف آفرینش خداوند بوده است . چرا که گاهی ما به همان دلیلی که گفتم به علت زیبایی و ظواهر فریبنده هدفی را انتخاب می کنیم شاید دست نیافتنی و شاید هم دست یافتنی ، اما اگر به این هدف نرسیم شاید از پله ای که هستیم عبور کنیم  اما تا پایان عمرنگاه حسرت بارمان را ازهدف  پر  زرق و برق دست نیافتنی یمان دور نمی کنیم  و اگر به آن هدف برسیم ، سرخورده میشویم که چرا آنطور که فکر می کردم نبود و حتی دلزده می شویم و به ناچار شرایطی را که پیش آمده می پذیریم و خودمان را وقف می دهیم .

-         این وقف پیدا کردن با شرایط  همان موضوع اصلی  تیر مطلبم بود. اینکه ما تغییر می کنیم یا ایده آل هایمان  ؟ به درستی پاسخی ندارد . اگر لحظه ای به این جمله فکر کنیم به مسیر دورانی پوچی می رسیم که گاهی به این سوال  ما پاسخ می دهد که "ما تغییر می کنیم" و گاهی پاسخ می دهد که " ایده آل ها تغییر می کنند " . علت این است که آدمها را ایده آل ها می سازند و ایده آل ها را آدم ها ...

مطلب بالا فقط نظراتی شخصی بنده است و قطعیتی برای آنها وجود ندارد. اما در زندگی من تا آنجا که به تجربه به آن رسیده ام قطعی است . نظرات شما هم در جای خود محترم.

آخرین یادداشت های من " سپیده"

|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 2:33 بعد از ظهر |

ملخ های شک
 

"نشسته‌اند ملخ‌های شك به برگ یقینم 

ببین چــه زرد مــرا می‌جوند سبزترینم

...

ببین چــگونه مرا ابر كرد خاطره‌هایی

كه در یـكایـكشان مــی‌شد آفتاب ببینم

...

شکستنی شده ام اعتراف م یکنم اما

ز جنس شیشه عمر توام مزن به زمینم

...

نمی رسند به هم دست اشتیاق من و تو

که تو همیشه همانی که من همیشه همینم"

|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 1:13 بعد از ظهر |

یادش به خیر
" دلتنگ " "یادش بخیر "هایی بی بازگشت و دورم .

دلتنگ حس و حالی خاص در گذشته ای دور.

دلتنگ یک صدای نشنیدنی و یک صورت ندیدنی.

یادش به خیر ...

دلتگ سه نقطه هایم.

دلتنگ هر آنچه که لایق جانشین سه نقطه ها شدن بود.

یادش به خیر...

دلتنگ دفتری که باز کردنش ٬خواندنش ٬ نوشتنش آرامم می کرد . دفتری که دیگر نیست . نمی دانم کجا جایش گذاشته ام . کرمانشاه گمانم. شاید هم همین دورو برها باشد.

دچار روزمرگی زندگی شده ام .

بدجوری دلتنگ آن لحظه ام که نه تنها والعصر را می فهمیدم . که بوی گل را ٬ که صدای باران را که چشمک ستاره را ٬ که تنهایی انسان را ٬ که عشق را ٬ که لبخند را ٬ که دعا را ٬ که زندگی را ٬ که ٬ که تو را ...

دلتنگ آن لحظه که با خود این جمله را می خواندم : 

"ای مسافر غریب در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم

با تو در همین مسیر از کویر سوت و کور

دیدمت ولی چه دیر دیدمت ولی چه دور"

دلتنگ یادش به خیر هایی بی بازگشت و دورم .

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 6:39 بعد از ظهر |

شازده کوچولو

فصل ۲۱ کتاب شازده کوچولو  رو می خواستم تایپ کنم که بخونید اما آمادش رو تو اینترنت پیدا کردم .  من ترجمه مصطفی رحماندوست رو خوندم  . متن پایین ترجمه استاد احمد شاملوه . زحمتم کم شد . توصیه می کنم بخونید . کتابیه که خیلی راحت آدم رو با دنیای قشنگ کودکیش ژیوند می ده . از طرفی پر از نکات ظریفه ٬ با خوندنش  کودکانه می خندید و کودکانه گریه می کنید.

*********************************

روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگ‌شت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 11:8 قبل از ظهر |

"مریم "نه کم نه زیاد
پیش از آشنایی با مریم مفهوم خویشاوندی دو روح را به خوبی درک نکرده بودم . دوستان مریم نام زیاد داشتم٬ُ اما "مریم "٬ مریم مقدس من بود. دوست بودیم . خیلی دوست ٬ دلم برایش می تپید .قهر می کردیم ٬ اما چه قهری ! اشکمان برای هم در می آمد . تا آشنا شدیم همزبان نبودیم ٬ یعنی بودیم ولی نمی دانستیم که همزبانیم . آشنا بودیم مثل آشناییمان با بقیه . سلام و علیک و تعارفات روزمره و خنده و خوش و بش... گذشت تا آن شب ٬ آن شب مقدس معراج درد دلها و اشک هایمان . کنار هم تا دم دمان سپیده ٬ تا سوسوی نور ٬ توی سکوت خفته و تاریک تمام بچه های خوابگاه . من و مریم همزبان بودیم . یک وجه مشترک ٬ یک درد مشترک ٬ یک عشق مشترک ٬ یک دنیای مشترک ٬ یک حرف مشترک ٬ یک اشک مشترک ٬ یک راه مشترک ٬ یک زمین و آسمان اشتراک ٬  و مهمترین اشتراک عشق به معشوقی آشکار اما گمشده ٬ گمشده که نه٬پنهان شده . پنهان شده در لابه لای دنیایی از رمز و راز ٬ پنهان شده در لابه لای دنیایی از عشق ٬ از شور . پنهان شده بود تا بیابیمش . تا شب های مقدسما ن را تا نیمه شب یر توی بوم ها نقاشیمان بکنیم تا نقش رازی اندر آفرینش مخلوقاتش از انسان و حیوان و گیاه و جسم بر صفحه سفید وبی مفهوم تابلو مفهوم زنیم . ما یک دنیا اشتراک داشتیم ٬ در عین تفاوت ٬ در عین فاصله ٬ در عین دوری ٬ ... دلهایمان می تپید ٬ اشک هایمان با شنیدن هر جمله ی آشنا از زبان دیگری می چکید ٬ چه شبی بود ٬ چه شب هایی بود . چه روزهایی بود . دیگران مانده بودند در این رابطه عجیب . نسرین می گفت :" بعد از شناختن مریم فهمیدم چرا شما اینقدر دوستید . هر دوتون قاطی پاتی دارید . خُلید. " راست می گفت . خُل بازی زیاد داشتیم . می رفتیم بازار مثلا یک چیز کوچولو بگیریم . کیفمان پر می شد از کتاب . کیف مریم هم پر از رنگ و مداد و کتاب. من رنگ کمتر می خریدم. استفاده ام کمتر بود. نقاشی هایم با کمی رنگ هم پیش می رفت . مریم عاشق بود. عاشق کتاب ٬ عاشق یاد گرفتن ٬ پر از سوال بود . من عاشق بودم . عاشق کتاب ٬ عاشق یاد گرفتن ٬ پر از سوال بودم .کیف می کردیم . دیر می رسیدیم خوابگاه همیشه٬ مسئولهایمان را عاجز کرده بودیم: "کجا بودید؟" -طبق معمول یا توی پارک ٬پیرمرد خطاط روبروییمان را مدل نقاشی کرده بودیم و می کشیدیم  یا بازار بودیم و رنگ و کتاب می خریدیم و یا وسط حیاط هنرکده ترنگ از درخت آویزان شده بودیم و توت می چیدیم و یا کنسرت موسیقی بودیم یا تابلوهایمان را قاب میگرفتیم . چادری های جالبی بودیم. (راستی از قداست چادر می خواستم بگویم ٬دیدم من جرفی از چادر و خوبی هایش نزنم بهتر است  چون بعد از آمدن به همدان کمتر می پوشمش ٬ آن هم به دلایلی که بعد از انتخابات پیش آمد و استفاده سیاسی که از نوع پوشش آدم ها  می کنند و اینکه در شهر کوچک همدان ملاک خوبی به جای انسانیت شده است چادر اینجا کمتر می پوشم .) دنیایی داشتیم . شب ها هم توی حیاط خوابگاه روبروی ماه همیشه روشن وسط سقف آسمان خوابگاه کنار حوض همیشه خالی  بین دو باغچه ی کوچک و بی رونق توی حیاط ٬ چه حرفها که نزدیم . چه کارها که نکردیم . کنار هم بودیم ٬ شانه به شانه اما خدا کنارمان بود ٬وسطمان نشسته بود . وسطمان را می رفت . توی نگاه هایمان جریان داشت ٬ توی نگاه تو که بود . اگر در نگاه من می دیدیش ٬ انعکاس نگاه خودت بود . زلالی نگاه خودت بود .روزهای آخر و بهتر بگویم دو ماه آخر تلخ گذشت . تلخ و شیرین تلفیق شده بود . یادآوری دوری ای که به جبر قرار بود اتفاق بیفتد دلمان را آتش می زد . دلم را می لرزاند .

از زندگی سیر شده بودم مریم . کاش بخوانی این نوشته را٬ می دانم که می خوانی . ای روح خویشاوند و همیشه آشنایم . چقدر دوست دارم لحظه لحظه خوشی و خوشبختی ات را ببینم و بشنوم . آخ مریم دلم بدجوری هوای گفتن از دردهایی دارد که تنها تو به خوبی درکشان می کردی . آخ مریم دلم بدجوری برای خدایمان ٬ خدای مشترکمان تنگ است . دلم بدجوری برای خدایت تنگ است . خدا بدجوری پنهان کرده است خودش را از من این روزها . آخ مریم ! برایم نوشته بودی یادت نمی کنم ٬ خبر از دلم نداری . به خدا هر لحظه به یادت هستم . به یاد تو و خدایمان . خدایی که نمی دانم چرا این روزها سری به دلم نمی زند . تلنگری به فکرم نمی زند. مریم ! روح آشنای خویشاوند من تا به حال اینطور برایت ننوشته بودم . دلتنگم و از دل تنگ جز این بر نمی آید . یادت می آید این جمله های کویر را برایت می خواندم ؟:" دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد در زیر نور سبز می شود و از این روست که همواره ژس از آشنایی ژدید می آید و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند. دو روح ٬ نه دو نفر ٬ که ممکن است دو نفر در عین رودربایسی ها احساس خودمانی بودن کنند ... و سپس طعم خویشاوندی و بوی خیشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که دو همسفر به چشم می بینند که به پهندشت بیکرانه ی مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن در بالای سرشان خیمه زده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی " ایمان"در برابرشان باز می شود..."

شب های فرجه امتحان متون ٬ پشت بام خوابگاه ٬ دیوار همسایه و توت چیدنمان ٬ آبشار صحنه ٬شام آخر ژر برکت مشترکمان تو ی پارک٬ خداحافظی قرآن گرفتن با تک تک بچه ها ( شیلان ٬ سمیه ٬ زهرا ...)خاطرات تلخ و شیرین شب های بعد از انتخابات٬ عروسک مو فرفری  زرد تو و بنفش من ٬دعای کمیل پنج شنبه ها ، سلف ٬ حیاط٬ گزارش کارآموزی ٬ تابلو ی شیر و بچه شیر های من ٬ تابلوی مهر مادری تو ٬ تابلوی گل های رز صورتی مشترکمان ٬کلاس ۳۰۱- شب امتحان شی گرای من ٬ مینا خرسی٬شهربازی٬ شب فوت آیت الله بهجت ٬حلالیت گرفتن از کارمندهای بانک٬ نمایشگاه کتاب ،شریعتی٬ سرور ٬ کفش تا به تا پوشیدنمان٬سینما ٬ اخراجی های دو- خوابگاه شهلا٬ همدان٬باران٬ کافی نت ٬ چایی خوردن های توی معتاد و...

 یادت هست ؟ یادت هست ؟ یادت هست ؟

دعایم کن ٬ می دانی که می دانم دعایت چقدر زود می گیرد . پس دعایم کن . دلتنگت هستم ٬ همیشه و بر این اعتقادم که با وجود این دوری جغرافیایی و این دوری زمانی هرگز کمرنگ نخواهی شد و دور نمی شوی از دلم .

"بیتاب همیشه ی بی تابی هایت سپیده "

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 10:24 قبل از ظهر |

فال چرا ؟

استخاره چرا؟

برو عزیزم ٬ برو که این بار رفتنت خوب است. باز نکرده می دانم که خوب است.

زیاد فکر کردم ٬خیلی بیشتر از خیلی٬ نمی شد. نه ٬نمی شد. باید خودم دست به کار می شدم تا حداقل خیلی بد نشود٬ به قول معروف جلوی ضرر را باید یک جایی می گرفتم .

برای من هیچ کسی "تو" نمی شود٬ نه٬ نمی شود.البته منی که دیگر دلی برای تنگ شدن ندارد ٬ صدایی برای گفتن ندارد و دستی برای نوشتن ندارد٬ جایی برای ماندن ندارد٬ پایی برای رفتن ندارد ٬ سادگی ای برای باور ندارد٬ شوقی برای حرکت ندارد٬ شوری برای عشق ندارد٬ نه ٬ندارد.

 راستی گمشده ام را اواخر اردیبهشت امسال یافتم ( نزدیک غرفه دکتر ) .خودش بود ٬ خودِ خودش بود. مریم باعث شد فرصت غنیمت شود. مریم جلو رفت٬ دستم توی دستهای مریم بود ٬ جلو رفتم ٬ قلبم سر جایش نبود. نزدیک شدیم ٬ مریم آدرس پرسید .نگاهم پریشان شد٬ مغزم گیج و دلم مبهوت ٬ دستانم سرد ٬ لبانم خشک . گریختم پیش از پاسخش .انگار فهمید . سنگینی نگاه گیرایش را حس می کردم . قلبم می تپید٬ مریم آمد. اما ٬ اما او رفته بود . شک ندارم که خود دکتر بود ٬ هنوز قلبم می تپد. به تقاضای من با مریم روی پله ها نشستیم . نشستم چون نمی توانستم بیاستم . چون قلبم هرآن قرار بود که بیاستد. نگاه می کردم به آن نقطه ٬ آنجا که ایستاده بود . اما دیگر نبود ٬رفته بود.مریم حالم را می فهمید او هم مبهوت بود اما نه به اندازه ی منی که شب و روز عکسش جلوی چشمم بود و صدایش توی گوشم و حرفهایش توی مغزم و خودش و اندیشه اش توی دلم...خودش بود ٬ شاید باور نکنید اما مطمئنم جلوی راهم آمد تا آدرس غرفه اش را نشانم بدهد. مریم دلداری ام  می داد می گفت پیداش می کنیم . شک نکن خیالاتی شدی . یه آدم معمولی بود مثل بقیه ... من خرافاتی نیستم و از خرافات بیزارم .مریم کتابهایش را نخریده بود . نمی توانستم بروم. ناچار تنها رفت .من نشستم ٬ انگشتان سبابه ام شغیقه هایم را می فشرد٬ سرم به سرامیک زیر پایم بودو  جمعیت به سرعت از گوشه چشمم می گذشت . سرم را بالا گرفتم درست سمت آن نقطه ٬نبود. رفته بود... رفته بود.

...

داشتم می گفتم . برو ٬ که رفتنت خوب است عزیزم. من امروز خوشحال شدم به دو دلیل :

۱تولدم: به خاطر تغییراتی که سعی می کنم در هر تولد داشته باشم .

۲خبری که شنیدم که ابتدا مرا متعجب و بعد خوشحال کرد . و خوشحالیم برای این خبر از چند جهت بود:

به من ثابت شد که اشتباه نکردم. ثابت شد که نادرست تصمیم نگرفتم.و اینکه این عالی است که در قبول محبت دیر باورم و سنگدل. برخلاف سایر چیزها که زود باور و دلنازکم.

نه اشتباه نکن ٬ حالم شبیه نفرین آخرت نیست٬ نفرین آخرت را در حالی کردی که نمی دانستی من پیش از نفرینت دچار آن نفربن بوده ام . یک بار برایت گفتم٬ اما انگار یادت رفته بود.چون این نفرین برای من حکم بهترین دعا بود.

الهی شکر

"سپیده "

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 1:24 قبل از ظهر |

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است...
"از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است"

" اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند ..."

"اینجا کسی برای کسی کس نمی شود... "

هم خوشحالم هم ناراحت .

واسه همینه که وسط لبخندم بغضم می ترکه. کاش اینقدر دلم به چشام نزدیک نبود.چرا باید رای مردم به کسی باشه که ماهرانه تر از بقیه دروغ می گه .

خوشحالم واسه اون مرد و زنی که صورتشون رو آفتاب سوزونده بود و از شنیدن رای آوردن احمدی نژاد خوشحال بودن و خوشحالیشون رو می شد از عمق چشاشون خوند . واسه اون راننده زحمتکش مینی بوس کرمانشاه - واسه دوستایی که دوست ترین هام بودن و بهش رای دادن  و واسه این شادی لحظه ای شون .

و ناراحتم واسه همه ی اینایی که گفتم و خیلی های دیگه که نگفتم . خدایا راحتم کن .

"بگذار صادقانه بگویم که خسته ام "

امروز که از خونه رسیدم خوابگاه با صحنه عجیبی روبرو شدم . بچه های خوابگاه ٬ دوستام جشن گرفته بودن : سوت و دست و رقص . دلم شکست.دلم گرفت . دلم سوخت .هیچی نمی تونستم بگم . فقط هنوزم که هنوزه تو کمام . با بهترین دوستم تفاهم سیاسی ندارم . لعنت به سیاست. نمی تونم وقتی خوشحالیشون رو می بینم لبخند نزنم و از طرفی هم نمی تونم جلوی بغضمو بگیرم . نمی دونم چم شده .

خدایا خودت کمکمون کن . فقط خودت . خودت به ملت ما ٬ به من ٬ به همه قدرت تشخیص خوب از بد رو بده. آمین یا رب العالمین

هنوزم از دروغ و دروغگو بیزارم٬همونطوری که همه بیزارن. اما ای کاش...

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 ساعت 8:53 بعد از ظهر |

مترسک یا...؟
-"هنوز فکر می کنند می توان در این باغ مترسکی کاشت و انتظار کرامت داشت

چقدر محتاج دعایند این خیل ساحران دروغ !"

- مدتی است به پیرمرد کبریت فروش چهار راه اجاق که چشم هایش نمی دید و گوش هایش به درستی نمی شنید با آن چشمهای روشن روشنش چون برف ٬ چون نور ٬ چون خدا فکر می کنم  .

-می گفت به امام زمان رای می دهد٬ من نیز ...

 

- "از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم؟"

 

- "دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود آنم آرزوست

...

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست"

|+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 7:4 بعد از ظهر |

همای
ترانه های همای رو توصیه می کنم با توجه گوش بدین:

- "به گرد کعبه می گردی پریشان

که وی خود را در آنجا کرده پنهان

اگر در کعبه می گردد نمایان

پس بگرد تا بگردیم

در اینجا باده می نوشی

در آنجا خرقه می پوشی

چرا بیهوده می کوشی؟

در اینجا مردم آزاری

در آنجا از گنه عاری

نمی دانم چه پنداری

در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری

در آنجا در پی یاری

چه پنداری؟ کجا وی از تو می خواهد چنین کاری

چه پیمانی که جز با یک زبان گفتن نمی داند

چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند

چه دیداری

که جز دینار و درهم از شما سفتن نمب داند

به دنبال چه می گردی ؟

که حیرانی !

خرد گم کرده ای شاید ، نمی دانی."

 

-"...نمی دانم کی ام من

آدمم، روحم ، خدایم یا که شیطانم

تو با خود آشنایم کن

اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و هواست

پس ای مردم خدا اینجاست

خدا در قلب انسانهاست

خدا در خویشتن پیداست..."

آدرس وبلاگ گروه مستان:http://homay-mastan.blogfa.com

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 6:54 بعد از ظهر |

اردی بهشت
توی صفحه اردیبهشت دلم ، اردیبهشت داشت تمام می شد ، من آمده بودم که تو را خط بزنم ، اما ناچار تو را ورق زدم . ناچاری ام طبق معمول به رعایت مصلحت بود و روحم بدون توجه به منافع و خطراتی که تهدیدش می کرد ، درست زمانی که همه از ترس خیس نشدن زیر سقفها و کنار بخاری ها پناه گرفته بودند ، زیر باران بهشتی اردیبهشت قدم می زد .

امروز به وقت رُند تاریخ : 2/2/88 ، داشتم توی فکرهایم راه می رفتم ، یا نه توی راه رفتنم فکر می کردم . نمی دانم ، شاید هم توی فکرهایم به زمین که خود به خود زیر پایم جابه جا می شد نگاه می کردم و به آسمانی که ثابت و آرام تماشایم می کرد ، هم من و هم فکر هایم را . توی کوچه بودم ، توی چادر سیاهم و روسری سفیدم و مانتوی سیاهم و کفش های سفیدم و شلوار سیاهم و کیف سفیدم و... توی خودم بودم و هر سیاه و سپیدی که بی غرض از کنارم می گذشت می فهمید که توی خودم دارم راه می روم و توی راه رفتنم دارم می روم توی خودم

.

.

.

توی راه رفتنم ، توی نگاه کردنم به زمین متحرک ، توی فکرهایم ، توی خودم ، توی آسمان بالای سرم ، توی کاج های بلند توی کوچه ؛ بغضی مثل یک پرده مبهم افتاد و آمد میان این همه چیز . چشم هایم می لرزید و اشک هایم آرام می چکید ، روی کفش های سفیدم ، روسری سفیدم و روی سنگ فرش های متحرک ، مریم کنارم بود اما با فاصله ، به قول مریم و سهراب! ، "همیشه فاصله ای هست ". مریم " دچار" بود و با من حرف می زد اما من نمی شنیدم ، خودش هم فهمید و غُر غُر کرد.

 اردیبهشت بود و من توی اردیبهشت های مقدس دلم  نقش نقاشی تازه ام را بعد از آن اسب و دختر بچه و بعد از آن ببر که برای بابا بزرگ کشیدم و تابلوی کلبه جنگلی برای شیلان ، مرور می کردم . وقتی این همه دلم از کسی پر بود چطور می توانستم نقش چیزی به غیر او را بزنم ؟ کسی که نبود و بود ، کسی که همیشه بود اما هیچ وقت نبود . او بود ، همیشه بود . از بودنش بود که من جز او را نمی خواستم . اما هیچ وقت نبود و از نبودنش بود که من جز او را ، او می گماشتم . کسی که نبود و بود؛ کسی آرام ، کسی سر به زیر ، کسی سخت ، کسی ساده ، کسی شوخ ،کسی مهربان ،کسی صبور و پر غرور، کسی پاک ، کسی مومن، با لبخندی سرشار از خدا ،با نگاهی که طول افتادگی اش به بیکرانگی ایمانش بود، همچون رویای بهشتی اردیبهشت هایم ، همچون باران های اردیبهشتی برای باغچه کوچک دلم ،" ناخوانده " می آمد  و" بی خبر "می رفت.

 مریم داشت حرف های فروردینی می زد ، چراکه فروردین هم نماد عشق های تازه و متلاطم و زیبا ، اما نپخته  بود . اردیبهشت اما وای ، اردیبهشت ...

 از قضا پیچیدیم توی کوچه اردیبهشت نام خوابگاهمان و فکرهایم هم پیچید توی کوچه و حرف های مریم هم ... فکرهایم مثل بچه های بازیگوش قاطی حرفهای مریم شده بودند و جلوتر از من می دویدند و دست دور تنه درختان حلقه می کردند و بالا و پایین می پریدند و گاهی مثل بچه پرنده ها توی آسمان کوچه با هیجان  پرواز می کردند و مریم که سکوت می کرد ، دوباره می آمدند توی سرم ، توی دلم ، درست کنار قامت بلند صبور سر به زیر چهار شانه ام ...

ای کاش می دانست ، ای کاش می دانستم . (عنوان نوشته 13 اردیبهشتم )

توی خوابگاهم ، توی اتاق شماره 5، روی تختم نشسته ام ، توی فکرهایم راه می روم ، دفترم توی دستم ، روی چشمم ، پیش نفس هایم .  چشمانم سنگین شده اند و اندکی دلشوره بی تابم کرده است ، بی تابیِ زود گذر ...

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 5:26 بعد از ظهر |

ای زینب...

برخلاف بعضی حرفها که تکراری و بی ارزشند- بعضی حرف ها اما همیشه تازه اند :

" ای زینب، ای زبان علی در کام!

با ملت خویش حرف بزن!

ای زن!

ای که مردانگی در رکاب تو جوانمردی آموخت...

ای زبان علی در کام! ای رسالت حسین بر دوش!

ای که از کربلا می آیی و پیام شهیدان را،

در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان،

همچنان به گوش تاریخ می رسانی.

زینب، با ما سخن بگو!

مگو که بر شما چه گذشت!

مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی!

مگو که جنایت، آن جا تا به کجا رسید!

مگو که خداوند آن روز،

عزیزترین و پرشکوه ترین ارزشها و عظمتهایی را که آفریده

یک جا در ساحل فرات،

و بر روی ریگ زارهای تفتیدۀ بیابان طَف،

چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگان عرضه کرد،

تا بدانند که چرا می بایست بر آدم سجده می کردند!

آری زینب!

مگو که در آنجا بر شما چه رفت!

مگو که دشمنانتان چه کردند، دوستانتان چه کردند!

آری ای "پیامبر انقلاب حسین" !

ما می دانیم، ما همه را شنیده ایم.

تو پیام کربلا را، پیام شهیدان را به درستی گزارده ای،

تو شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی،

همچون برادرت که باقطره قطره خون خویش سخن میگفت.

ای که از باغ های سرخ شهادت می آیی

و بوی گل های نو شکفتۀ آن دیار را در پیرهن داری،

ای دختر علی، ای خواهر،

ای که قافله سالار کاروان اسیرانی،

ما را نیز در پی این قافله با خود ببر!"

"دکتر علی شریعتی"

|+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 ساعت 2:14 بعد از ظهر |

خدا تنهاست...

 

- خدا تنهاست . خیلی تنها ... خدا میون ما / بین دلامون / توی حرفامون با اینکه هست ولی فراموش شده ... / خدا سر کلاسای تخصصی مون نیست/ هستا ولی نیست / خدا حتی سر کلاسای تاریخ اسلاممونم نیست / هستا ولی هیچکس نمی بینتش/  خدا تو بحثای سیاسی نیست /خدا تو مصلحت و منفعتا نیست /خدا تو خودخواهی نیست / تو دروغ نیست / تو تظاهر نیست  / تو عشقای خودخواه نیست / هستا/ همیشه هست/  ولی نیست / خدا تنهاست / میون ما آدما / میون ما مثلا آدما / خدا اونجا که آدما و خودخواهی هاشون هستن نیست / هستا ولی نیست / خدا گاهی وسط تنهایی هامون هست / یعنی همیشه هست / ولی وسط تنهاییامون بیشتره / شاید چون وقتی تنهاییم / مثل خدا / مثل تنهایی خدا / می فهمیم که هست / مثلا وقتی تنهایی رو برگ های خوش رنگ و خوش صدای! پاییزی راه می ری / مثلا وقتی تو همون تنهایی به جاده ی آسمونی بالای سرت که دو طرفش رو درختای بلند کاج گرفتن زل می زنی / مثلا وقتی واسه خودت تو دلت شعر می خونی / با خودت غزل می گی / مثلا وقتی حس می کنی عاشقی / عاشق رنگ هر درخت و شگل هر گلی / عاشق صدای هر پرنده و رنگ مشکی بال هر کلاغی / عاشق صدای بارون و حتی رعد و برق/ عاشق یه جاده بلند و بی سر و ته / عاشق هر چیزی که توش خدا کمرنگ نباشه / .../ خدا تنهاست خیلی تنها  – میون ما آدما! از همه جا تنهاتر / دلم گرفته به اندازه تنهایی خدا ............

                                                                                 س.ر

-" الهم اغفر ذنوبی التی تحبس الدعا ..."- کمیل

-" ای خدا! ای آنکه در حوائج خلق منتهای هر مطلوب و آرزویی ..."- صحیفه سجادیه

- "آنگاه که کمیت عقل می لنگد/  نیایش بلندترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی پیدا می کند ." - دکتر

- "در آغاز هیچ نبود - یک کلمه بود و آن یک کلمه خدا بود..."- همان

- " صلاح کار کجا و من خراب کجا / ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا ؟" - فال شب یلدایی حافظ

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 1:9 قبل از ظهر |

خفته ای در میان ثلثی از فاصله ی شانه هایم ...
"گاه مردم دشمنی شان را آشکار می کنند

آشکار اما خفته !

چون خاری در پی حرفی

آنچه آن را آشکار می کند - برق چشمان است .

گاه می توان همه چیز را از روی فهم فهمید!

اما گاه باید لمید پشت سیاهی نادانی

بر سر خود کشید پرده های نفهمی را ...

حرفهایم -

بزرگ شده اند - به اندازه ی صفحه مشبک ذهنم .

حرفهایم که راه می رفتند

اکنون اوج می گیرند

حرفهایم -

بی حیا شده اند ...

می زنم بر تن شاید گنگ خویش لگد هایی

لگد هایی از جنس زبان

تا که شاید

حروف روزن حق را

و بگویند حرفهایی از راست که

که خفته اند در میان فاصله ی شانه هایم .

اما

نمی دانم مزه ی بیهودگی این تلنگر ها چرا جاریست در جریانم .

مثل عبور باد از میان رگ هایم

و مثل شنیدن کلام وجدانم

و به انگشت لمس می کنم روزنهای جلدم

تا...

تا شاید حس کنند مزه بیهوده ی حرفهایم را .

اما

بیهوده است تلاش وجدانم ."

-(متنی از مریم بهترین همزبان این روزهایم )

-این متن عنوان نداشت اما براش از خود متن یه عنوان در آوردم.

- من ...

- راستی دلم - واسه آقای خاتمی تنگ شده - نمی گم دوست دارم دوباره کاندید بشه ولی دوره ی ریاست جمهوریش با بهترین دوران عمرم همزمان شده بود .خیلی کارای بزرگی کردم اون روزا که این چند ساله حتی یک درصدش هم نتونستم انجام بدم . بی خیال ... من که سیاسی حرف نزدم . فقط گفتم از خاتمی خوشم میاد. همین ...

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت 10:28 قبل از ظهر |

بچه های کلینیک

نقاشي صباجون

دهان آدمکی که صبا کشیده رو نگاه کنید .

 امروز روز جهاني كم شنوايان بود۰۰۰

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 8:50 بعد از ظهر |

می دونی چیه ؟ از این هوا متنفرم.

اصلا حس خوبی ندارم این روزا .

یه حس عجیب و غریبه . یه حس عجیب که فقط می تونم مطمئن بگم که خوب نیست . سرم سنگین شده ، گلومم درد می کنه.

بچه که بودم تو یه همچین روزایی بود یه تشنج شدید با تب و لرز داشتم ، فکر می کنم این حس و حالم به اون موقع ها بی ربط نباشه .

حس ترس از تنهایی تو شبایی که یه سرمای خفیف توش نشون از اومدن زمستون رو داره و روزا بلنده و یه جورایی همه چیز قاطی پاتیه دیگه .

دیروز راه افتادم سمت کرمانشاه ، امروزم سمت همدان ، اونجا هم گرم بود هم هوا خیلی آلوده بود ، تقریبا نفسم در نمی اومد ، با اون بوی گاز همیشگی تو ورودی شهر حالم بدجوری بد شده بود .

همدانم که ماشالا به قول یه خانمی تو اتوبوس :" 6 ماه خاک به سره ، شیش ماهم گل به سر "از لحظه ورودم باد بود و خاک ...

، اصلا همه اینا بهونه است حالت که بد باشه تو بهشتم باشی راضی نمی شی.

یه کم داغم ، شاید این نوهم گویی ها بی ارتباط با تبم هم نباشه .

چد روز پیش به صورت کاملا اتفاقی دوباره سعادت پیدا کردم و رفتم اعتکاف . ولی خیلی چیزا واسم عوض شده بود ، اصلا حال و هوای پارسال رو نداشتم .

می دونید تو این لحظه دقیقا از خدا چی می خوام ؟ شاید باورتون نشه ولی بدجوری دلم می خواد بمیرم . دیگه فکر هیچ کسی هم نمی خوام بکنم . نه مامانم ، نه بابام ، نه هیچ کس دیگه ای ، فقط می خوام به خودم فکر کنم و بمیرم و خلاص.

از همه چیز این دنیای مسخره خسته شدم . از همه واژه های کلیشه ای و همه جمله های تکراری و کارهای تکراریه روز و شبش . از آدمای تکراری با حرفا و خواسته ها و هدفهای تکراری این دنیا خسته شدم . از خوشحال شدن و ناراحتی سر موضوع های تکراری خسته شدم . اصلا من از این همه تکرار خسته شدم . تنوعم نمی خوام ، چون تنوع های این دنیا هم دیگه نکراریه ،‌یا غمه جدیده یا شادی جدید که اصلانم جدید نیستن . خیلی هم مضخرفن.

می دونی چیه ؟ میخوام یه چند روزی تارک دنیا شم ،به خدا خسته شدم . تقصیر ندارم ، اصلا از آدما دیگه بدم می اد . از اینکه مثل یه طعمه نگام کنن ، یا مثل یه جنس خریدنی . از اینکه منم باید با اونا همینطوری باشم اوقم می گیره .

آخ سرم داره می ترکه ، با مدیر گروهمون حرف می زدم دیروز ، خیلی حالم گرفته شد . آخه مرد مومن ، من رو تو حساب آدم خوب باز کردم ، تو چرا دیگه آدما رو اسکناس می بینی ؟ آخه شوخی و جدی قاطی کردنم حدی داره .

حا لم دا ره به هم می خو ره ، به همین شمردگی ! نه کم نه زیاد .

اصلا نمی دونم از چی و کی دلم پره ؟ ، ولی اینقدری م یدونم که باید بنویسم تا خلاص بشم . تایپ کردنم از نوشتن راحتتر شده برام ! اصلا به کسی چه مربوطه ؟ فکرای خودمه دوست دارم بنویسمشون .

خدااااااااااااااااااااااااااااااا

از وقتی از اعتکاف اومدم تقریبا کارم بیشتر شده خواب تا نبینم دوباره پا گذاشتم تو دنیایی که هر چی سر من و سرشتم اومد تو این دنیا اومد . آخ خدا من نفهمیدم بالاخره این راز خلقت این همه آدم از من بدتر و بهترتو.

من نفهمیدم آخرش که چی مثلا ؟ صد بار خوندمت اما یک بار نفهمیدمت. آخ ! اگه بغضم بذاره ... مگه نمی بینی اشکامو ؟

کاش حداقل آدما می تونستن گاهی برن تیمارستان ! حداقل انگ یه آدم عاقل و بالغ به سرشون نمی خورد تا یه دنیا توقعم ازشون ایجاد بشه که چپ نرو راست نیا ! ، چه می دونم یا همون نرو .

سرم درد می کنه و از زندگی م ت ن ف ر م.

یاد کتاب استخوان های خوک در دست های جزامی مصطفی مستور افتادم یه لحظه .

شدم اینهو اون دیوونه ه تو داستانش .

خداییش همه ی حرفاش حق بود . صبح می رم دوباره م یخونمش .

آخ خدا ، چرا ماه رمضونا دیگه مثل چند سال پیش نیست ؟ چرا دیگه اون ارتباط فبلی بینمون نیست ؟ چرا اینقدر پریشونم بدون تو ؟ چرا تنهام می زار یکه اینجوری خودم رو ببازم ؟ چرا ولم میکنی به حال خودم تا ارزشم یادم بره ؟

بابا آخه مگه من عزیزتر از تو کیو دارم؟ ها ؟ کیو دارم که اندازه تو لحظه های زندگیمو پر کرده باشه ؟ گیو دارم که اندازه تو گذشته و حال زندگیم رو سرشار کمه ؟ چرا نیستی مثل همیشه که بودی ؟ چرا نیستی مثل همیشه ای صدات می کردم و جواب می دادی؟

صدام نمی آد؟ یا من صداتو ندارم ؟ بابا به خودت قسم من بی خی آل هر چی غی ره تو توی ای ن دنیاست شدم . به خودت قسم ... بیا جوابمو بده دبگه خدا ، قهر نکن با من ... اشکامو نمی بینی ؟ تو که طاقت ناراحتی منو نداشتی ؟ داشتی؟! سرممممممممممم

 

- امشب اصلا حالم خوب نیست . یا بهتر بگم سه چهار شبه اصلا خوب نیستم . شایدم خوبم . نمی دونم

- خدا کجا قایم میشه بعضی وقتا ؟

- خدا قهرم میکنه؟

- چرا نا امیدی گناهه‍؟

- اصلا چرا اینا رو میزارم تو وبلاگ؟ نمی دونم ولی همشه که نباید هر چی دلت میگنه بذاری . گاهی هم دل نگفته ها رو گذاشتن واسه تنوعم که شده خوبه !!

- چرا ما بدون خدا هیچ کی نیستیم ؟

- سوالای بالا جواب ندارن ، واسه دل خودم پرسیدم .

آخرین نوشته های من بی تو

|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 2:20 قبل از ظهر |

خوابگاه - نامجو
خوابگاه یک دنیا تجربه های تلخ و شیرین مثل مثل زندگی :

yalda

 

ادامه در آینده ای نا معلوم...

راستی یه آهنگ جدید محسن نامجو شنیدم - بعضی جمله های توش خیلی قشنگه و بخشی از حقیقت. البته بعضیاشم خداییش جرت و پرته  :

"کلی گویی آفت شعر است

حرف مفت آفت ذهن

...

آفت جنگ نو گلنگدن است

آفت مزرعه سه تن ملخ است

آفت عشق وصل یا بوسه

مرده یک شبه چو نمره بیست ثلث اول که هیچش ارزش نیست

مرده قرن را چنین بنگر همچو تجدید ناب شهریور!

...

عشق همیشه در مراجعه است

یااااااااااااااااااااااااااااااار

بعد صدها هزار سال از خاک

چه مهم است پاک یا نا پاک

...

آفت ذهن همنشین بد است

خواه بنشسته روی مبل سیاه

خواه در قاب تلوزیون پیدا

خواه استاده بر آسمان چون ماه

...

حافظه - حافظه غمی اسن عمیق

خاطره خود کلانتر جان است

 بر سرت بشکند هوااااااار شود

...

زنده بودن که خود منازعه است

عشق همیشه در مراجعه است

یااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار!

..."

|+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 7:47 بعد از ظهر |

این منم (1)

دوست داشتنت را دوست دارم ، اما نه همیشه . گاهی عذابم می دهد ، گاهی فقط به تو فکر می کنم و گاهی به هیچ کس ، اما همیشه و هیچ وقت به خدا...

مرا ببخش - من نه اهل ریسکم نه اهل تصمیم های بی اندیشه اما نمی دانم چرا نشنیدن و ندیدنت را دوست تر دارم ، اما گاهی وسوسه می شوم که ای کاش می شد جاودانی عشق را باور کرد .

این تویی همیشه در من و و همیشه در اعتراف به عشقم ، با هر لبخند ، با هر اشاره ، با هر نگاه و با هر نفس.

و این منم سرشلوغِ تنهایی که تنهایی اش را بی اندازه دوست می دارد و با تنهاییش عاشقانه زندگی می کند ، راه می رود ، حرف می زند ، نفس می کشد ، غذا می خورد ، درد و دل می کند ، درس می خواند ، شعر می گوید   آسمان را نگاه می کند و گاهی هم زمین را ، آری این منم که از هر چیزی به جز تنهایی می ترسد . حتی از با تو بودن ...

این منم که زندگی درد بزرگم شده و خود را گاه در این غمار بی اساس استخوان شکنِ جگر سوز باخته ام .

این منم کافری پر از خدا ، و آنقدر از احساس سرشار که احساس  از لا به لای دستان در آب رودخانه شهر زیبای صحنه فرو رفته ام سَر می رود.

همیشه پهلوی راستم تیر می کشد و پایم هی در می رود . اما هیچ وقت ناله ای نمی کنم .

هیچ کس مرا آنطوری که هستم نشناخت و همه ی این هیچ کس ها به خاطر همین شناخت اینطوریشان عاشقم شدند و من هم به خاطر همان شناخت اینطوریم تنها عاشق یک نفر ... کسی که هیچ وقت و هیچ جا و هیچ کس نیست ...

 حداقل  کاش بتوانم دوباره خوب بنویسم . شک دارم .باید عاشق باشی و پر درد باید مشتاق رسیدن باشی و امیدی برای رسیدن داشته باشی تا بنویسی ، باید آرزوهایت را به حراج به عقلت نفروخته باشی ، باید زندگی را ساده ببینی که بنویسی ، حتی چند وقتی است سپیده هایم را هم سیاه می نویسم. دارم پر از بغض می شوم ، عاقبت همان شد که می ترسیدم .

 ظاهرا همه چیز درست است ،همه چیز ؛ اما یک کسی را اشتباهی دارند میگذارند جای کس دیگری ،شک دارم جایش بشود ، خدا می داند و بس.

باز هم مرا ببخش ، اصلا همیشه  و هیچ وقت مرا ببخش ...به خاطر همان همیشه هایی که هیچ وقت هیچ چیز نگفته ام  ، و به خاطر همان هیچ وقتهایی که همیشه یک چیز را گفتی و نشنیدم .

نفس عمیقی می کشم تمام احساسم را دوباره می فرستم آن ته ته های دلم ، جایی که هیچ کس نبیندش ، نفهممش ، حتی تو ...

*******************

متن بالا در چند بند متفاوت- در چند روز متفاوت- با چند حس متفاوت- نوشته شده اما همگی در یک صفحه کاغذ باطله جا شده و با کمی سانسور تایپ شده - اگه بی سر و ته - سخت نگیرید . خیلی وقته هیچی نمی نویسم . این چند خط ها حاصل همین خیلی وقتهاست که خودکار تو دستم بوده و کاغذ جلو روم ولی  با یه دنیا درگیری فکری چیزی واسه نوشتن نداشتم.

پیروز باشید .

سپیده - آخرین یادداشت های من !

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 7:21 بعد از ظهر |